سمنو آی سمنو
1399/2/12

- سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو... سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو...
نوروز صبح زود روز آخر اسفند لگن سمنویی را که شب قبل زنش پخته بود، گذاشته بود روی سرش و داشت توی کوچه‌های شهر می‌گشت و داد می‌زد: سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو... سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو...


شصت و پنج سال گذشت
1399/2/12

شصت و پنج سال از تولدم گذشت
شصت و پنج سال رهسپردنی که بود پرفراز و پرفرود
شصت و پنج سال طی شده که عمر آن فقط کمی درازتر از عمر آه بود
شصت و پنج سال رنج و شادی به یاد ماندنی
...


خانم بهار نازنین
1398/12/24

خانم بهار نازنین! سلام
حالتان خوش است؟
کیفتان چطور؟
هست کوک؟
سردماغ و دلخوشید؟
حال ما که هیچ خوب نیست...


سفره‌ی هفت‌سین
1398/12/24

چند ساعت مانده بود به تحویل سال نو که نجمه سفره‌ی هفت‌سین را انداخت وسط اتاق بزرگه و خانوم بزرگ که در تمام طول سال جایش توی اتاق کوچیکه، معروف به اتاق پشتی‌داره، بود؛ و گوشه‌ی بالای آن اتاق، طرفی که پنجره نبود، روی تشکچه‌ی مخصوصش قوز کرده بود و تسبیح انداخته و ذکر گفته بود، بعد از یک سال ورد خواندن و ذکر گفتن و تسبیح چرخاندن، به سختی از جا بلند شد و...


گلهای گلزار شعر نیما یوشیج
1398/12/24

در گلزار شعر نیما یوشیج گلهای گوناگونی وجود دارند که آنها را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد: گلهایی که نامشان برده نشده و تنها با لفظ "گل" از آنها نام برده شده- گلهای مشهوری که همه می‌شناسند و همه جا می‌رویند، مانند گل یاس یا یاسمن، نیلوفر، نرگس...


سنگر پر از خالی و قمقمه‌ی پر از خون
1398/11/19

وقتی در آن عصر بلند شب جمعه از حمام "گل ناز" پا گذاشتم بيرون، اگرچه بنا بر ظواهر امر می‌بايست حال بسيار ناخوشی می‌داشتم و از شدت ناخوش احوالی، آن‌طور كه در مثل می‌گويند- و در مثل هم مناقشه نیست- كارد می‌زدی خونم در نمی‌آمد، ولی نمی‌دانم چرا، درست برعكس، حال خيلی خیلی خوشی داشتم و حسابی شنگول و كيفور و سردماغ بودم...


امیدوار باش
1398/11/19

چراغ زندگانی از فروغ دل‌فروز و روح‌پرور امید روشن است
بدون آن سیاهی هراسناک مرگ بر وجود حاکم است
بدون آن سکوت سرد نیستی‌ست
بدون آن نه خنده‌ای، نه بوسه‌ای، نه نغمه‌ای‌ست
...


نیما و ناتل
1398/11/19

نیما یوشیج و پرویز ناتل خانلری نوه‌ی خاله‌ی هم بودند و مادر ناتل (سلیمه کاردار مازندرانی) دخترخاله‌ی نیما بود. نیما زاده‌ی سال 1276 خورشیدی بود و ناتل زاده‌ی سال 1292، بنابراین نیما شانزده سال از ناتل بزرگتر بود...


فردا که شد
1398/10/12

فردا که شد سوال تو را می‌دهم جواب
می‌گویمت از آن‌چه گذشت، آه، آه، آه
بر من در این سیاهی دم‌سرد
در این شب دراز جدایی و بی‌کسی
...


شاعر و زندگی
1398/10/12

مردی پیشاپیش روان بود، مردی که گاه به گاه سرودی خوش می‌خواند. آن‌گاه که شور رهنوردی به سوی خویش و شوق گذر کردن از خود در وجودش هم‌سنگ می‌شدند، او سکوت می‌کرد و خاموش پیش می‌رفت. ساکت تماشا می‌کرد تا ببیند کدام‌یک در او پیروز می‌شوند..


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10| |11| |12| |13| |14| |15| |16| |17| |18| |19| |20| |21| |22| |23| |24| |25|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا