شهر بینوای من
1404/12/3
راهی و روانه‌ام به سوی شهر بی‌نوای گرد غم گرفته‌ام
و نشسته بر تن نحیف زخمی‌اش غبار نکبت و فلاکتی که نازدودنی‌ست
و سیاهی کدورتی که ناستردنی‌ست.
سالهای سال پیش از این چه زنده و امیدوار و شاد بود شهر پرنوای من!
...

نیما و جهان آشوبناک
1404/12/3
نیما هم مثل ما و همه، در این زمانه و در همه‌ی زمانه‌ها، در این‌جا و آن‌جای زمین، در جهانی آشوبناک و در سرزمینی آشوب‌زده می‌زیست و از این بابت بسیار دل‌تنگ و دل‌گرفته و دل‌خسته بود، و گریزی و گزیری هم نداشت از دلگیر زیستن در جهانی اسیر سلطه‌ی آشوبگرانی تبهکار با کارکردی و کارنامه‌ای آکنده از خونریزی و آلوده به کشتن و کشتار و ویرانی و تباهی و تخریب و انهدام.
...

شروع فصل زمستان زندگیم
1404/11/1
پاییز عمر هم سپری شد
و شد شروع فصل زمستان زندگیم
فصلی پر از برودت افسوس سوزناک
افسوس بر جوانی بر باد رفته‌ام
...

جزیره‌ی مرگ
1404/11/1
راخمان اسمی بود که یکی از دوستان مشترک شوخ‌طبع رویش گذاشته بود، به این خاطر که در آخر ماجرایی غم‌انگیز، یک دل نه صد دل، عاشق سرگئی راخمانینف و موزیک محشرش شده بود. خودش هم از این اسم خیلی خوشش آمده و آن را با رضا و رغبت پذیرفته بود، برای همین، ما دوستانش، بهش راخمان می‌گفتیم...

نقش رنگ زرد در تابلوهای سروده‌ی نیما
1404/11/1
بین تمام رنگها، نیما یوشیج نسبت به رنگ زرد دلبستگی بیشتری داشت و این رنگ برایش افسونی ویژه داشت که شاید ریشه در اندوه‌ها و افسوسها و حسرتهای او داشت. به جز رنگ‌های سفید و سیاه، در تابلوهای سروده‌ی نیما هیچ رنگی به اندازه‌ی رنگ زرد حضور چشم‌گیر ندارد و ...

بیژن‌خان
1404/10/1
مسئول دفتر حفاظت رکن دوی ارتش در دانشگاه تهران، از چند ماه قبل تا چند ماه بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، مردک پاچه‌ورمالیده‌ای بود قدکوتاه و خپله با قیافه‌ای کریه و چندش‌آور و اخمهای همیشه تووهم به اسم بیژن‌خان. این دفتر اتاقکی بود کنار دانشکده‌ی هنرهای زیبا و ...

نیما و پاییز
1404/10/1
فصلهای سال بازتاب چشمگیری در سروده‌های نیما یوشیج ندارند، با این وجود نشانه‌هایی از آنها در بعضی از سروده‌های او می‌توان یافت، از جمله نشانه‌هایی از فصل پاییز یا خزان با بادهای گزنده و شاخه‌های خشک و برگهای زرد و هوای سرد...

زخمهای خزان
1404/10/1
خزان خشک‌خوی برگ‌ریز یأس‌بار باز تاخت
به سوی قلب من
پر از شرارتی که کینه‌توز بود
و با قساوتی غریب و هولناک
...

لان ژافیت و گل نسرینش
1404/9/1
ساعت یازده شب بود که لان ژافیت زنگ زد و در حالی که نفس نفس می‌زد، با صدایی لرزان گفت: «آب دستته بذارش زمین، فوری پاشو بیا این‌جا که حالم بدجوری زاره... دارم دیوونه می‌شم.» درحالی‌که جا خورده بودم، حیرت‌زده پرسیدم: «چی شده؟ پسر! کشتی‌یات غرق شده‌ن؟»

...


کوچه‌ی زندگی‌ام
1404/9/1
کوچه‌ی زندگی‌ام کوچه‌ی خاموشیهاست.
گاه‌گاهی از آن می‌گذرد نی‌زن دلتنگی
می‌نوازد نی و در کوچه طنین می‌اندازد محزون آهنگی.
...

صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10| |11| |12| |13| |14| |15| |16| |17| |18| |19| |20| |21| |22| |23| |24| |25| |26| |27| |28| |29| |30| |31| |32| |33| |34| |35| |36| |37| |38|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا