کوچه‌ی دکتر عنایت
1401/12/16

کوچه‌ی دکتر عنایت کوچه‌ای بود شرقی- غربی، بین دو خیابان موازی شیبانی و انصاری و موازی با آن‌دو. سر شرقی‌اش به خیابان جنوبی چهارراه ملک ختم می‌شد و سر غربی‌اش به آخرین کوچه‌ای که بخشهای غربی دو خیابان انصاری و شیبانی را به هم وصل می‌کرد. خانه‌ی ما تقریبن در وسط این کوچه و در بخش شمالی آن بود...


زن زندگی می‌آفریند
1401/12/16

زن زندگی می‌آفریند
با دستهای دلنوازش
می‌پروراند نسلهای تازه‌رس را
در دامن مهرش که زایاست
...


شرح درد در شعر نیمای دردمند
1401/12/16

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟
تا کشم از سینه‌ی پردرد خود بیرون
تیرهای زهر را دل‌خون
(وای بر من)


نگاهی کوتاه به "تعریف و تبصره"
1401/11/16

اصلیترین کار نیما در زمستان سال ١٣٣١ نوشتن "تعریف و تبصره" بود. [ایرج پارسی‌نژاد- در کتاب "نیما یوشیج و نقد ادبی"- تاریخ نگارش این متن توسط نیما را، به اشتباه، خردادماه ١٣٢٢ نوشته است. (ص ١٨٨)] این نوشته، در حقیقت، مجموعه‌ی یادداشتهایی درباره‌ی شعر و شاعری و حاشیه‌هایی بر بعضی از شعرهای خود نیما و شاعران دیگر است...


مرثیه برای بر دار شده‌ای تازه‌جوان و ناکام
1401/11/16

[با الهام از تابلوی نقاشی ویکتور هوگو]
هنوز تازه‌جوان بود
و بیست و چند بهاران از عمر کوتاهش
گذشته بود
نه بیشتر
...


چهارراه ملک
1401/11/16

چهارراه ملک دومین چهارراه نزدیک خانه‌ی ما، در کوچه‌ی دکتر عنایت، بود- اولی چهارراه انصاری بود که چهارراهی فرعی بود. چهارراه ملک در جنوب چهارراه انصاری قرار داشت و چهارراهی اصلی بود، با این‌که چراغ راهنمایی نداشت. خیابان شرقی- غربی این چهارراه، خیابان قزوین بود...


خانه‌ی دوست‌داشتنی خیابان شیبانی
1401/10/16

چشمگیرترین و در ذهن من ماندگارترین و برایم دوستداشتنی‌ترین خانه‌ی خیابان شیبانی، خانه‌ای بود که در همسایگی نیایشگاه و در سمت غرب آن واقع بود. این خانه که هنوز هم به همان صورت قدیمی باقی مانده و در حال حاضر دارای پلاک ٣٢ است، خانه‌ای‌ست با نمای آجری و دو درب، یکی بلند و دیگری  کوتاه...


خیابان شیبانی
1401/10/16

خیابان شیبانی یکی از چند خیابان اصلی محله‌ی ما، در سالهای زندگی‌ام در امیریه بود- خیابانی که چندهزار بار آن را پیمودم و در آن رفتم و آمدم، خیابانی که در تمام سالهای تحصیلم در دبیرستان هدف شماره‌ی یک، در روزهایی که به دبیرستان می‌رفتم، بیشتر روزها، چهاربار آن را پیاده پیمودم و ...


نیماجان!
1401/10/16

آه، نیماجان!
باز هم این روزها، در این فضای تیره و تاریک
غرق در دود غم و ماتم
و در این فصلی که دم‌سرد است و سرشار از سیه‌روزی
...


شبی که نیما از دست رفت
1401/10/16

ماه آذر سال ١٣٣٨ هوای تهران و اطراف آن خیلی سرد و پرسوز شده و برف زیادی باریده بود، برای همین، در آخرهای این ماه چند روزی مدرسه‌ها را تعطیل کرده بودند. شراگیم خواست از این فرصت استفاده کند و به یوش برود تا هم زمستان آن را ببیند و هم چند روزی را با شکار و گردش خوش بگذراند...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10| |11| |12| |13| |14| |15| |16| |17| |18| |19| |20| |21| |22| |23| |24| |25| |26| |27| |28| |29| |30| |31| |32| |33|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا