چه گوارا در تریا
1393/2/4

ساعت ده و نیم صبح بود و با بچه‌ها دو طرف یکی از میزهای نزدیک در تریا نشسته بودیم، چای و شیرینی ناپلئونی می‌خوردیم. من رویم به در بود و ممدرضا روبه‌رویم نشسته بود و داشت یک چشمه از شیرینکاری‌هایش سر کلاس دکتر تابنده را تعریف می‌کرد. همین‌طور که داشتم چای فنجانم را هرت می‌کشیدم و به تعریف ممدرضا گوش می‌کردم...


حسناخانوم
1393/1/31

تازه از راه‌باریکه‌ای که بازار تجریش را به امام‌زاده صالح وصل می‌کرد، گذشته و وارد صحن امام‌زاده شده بودم که یکدفعه نگاهم افتاد به خانمی چادرسیاهی که داشت آن طرف صحن، سر شمع‌فروش گوشه‌ی صحن دادوبیداد می‌کرد. چیزی توی رفتار و صدای جیغ جیغش بود که برایم آشنا بود و...


حسن آقا
1393/1/31

وقتی توی کاباره لیدوی پاریس، توی خیابان شانزه‌لیزه، در حالی‌که دستهایش را انداخته بود گردن دو تا زن بلوند نیمه برهنه، و این یکی داشت لپش را ماچ می‌کرد، آن یکی داشت از یک گیلاس پایه‌بلند، شراب قرمز توی دهانش می‌ریخت، دیدمش؛ با این‌که قیافه‌اش به نظرم خیلی آشنا آمد ولی اول نشناختمش...


بهار نازنین
1393/1/17

بهار، شاد و خنده‌رو، به سوی ما روانه است
برای باغ، هدیه‌اش شکوفه و جوانه است
نگاه سبز او لبالب است از شکفتگی
در آن از اشتیاق سبز زیستن نشانه است...


ده شعر کوتاه بهاری
1393/1/16

ای تازه بهار! غنچه‌بارانم کن
در فصل شکفتگی گل‌افشانم کن
خشکید درخت جانم از هجرانت
بازآ و دگرباره شکوفانم کن.
...


نیما و نظام وفا
1393/1/16

نظام وفا شاعر، ادیب و آموزگار ادبیاتی بود که نیما یوشیج را به راه شعر و شاعری کشاند و نخستین آموزگار راهنمای او در وادی پر پیچ و خم ادبیات بود. در شرح‌حالی که نیما از خودش در نخستین کنگره‌ی شاعران و نویسندگان ایران، در تیرماه 1325، ارائه داد، در این باره چنین گفت...


شعر زمانه و تجربه‌ی شاعرانه
1393/1/16

شاعر راستین سخن‌گوی زمانه‌اش است و شعرش مفهر و نشان زمانه را بر خود دارد. نگاه و نگرش امروزی، زبان و بیان امروزی، درک و دریافت امروزی عنصرهای بنیادینی هستند که شعر شاعر امروز را به شعر زمانه تبدیل می‌کنند. اما مهمتر از همه‌ی اینها عنصر مکاشفه است و...


نازنین تریا!
1393/1/16

نازنین تریا! روزی که بعد از سالها محرومیت از دیدنت با شوق و ذوق تموم اومدم زیارتت و بهت‌زده دیدم که نیستی، خیرندیده‌های بی‌معرفت تبدیلت کرده‌ن به آزمایشگاه، چنون منقلب شدم که حس کردم دنیا داره رو سرم خراب می‌شه. یدفه چشام پر اشک شد و بغض گلومو گرفت، انگار خبر درگذشت عزیز نازنینی را شنیده باشم، پاهام لرزیدند. با خودم گفتم...


دایی شمرونی
1393/1/16

اون‌روز وقتی گلن‌‌آغام که رفته بود خرید، از بغل آب‌انبار معیر، از مش‌رجب سبزی‌فروش، سبزی آش شله‌قلمکار بخره، برگشت خونه و همون‌جا دم در حیاط، رو تک پله‌ی کنار در ولو شد رو زمین، چنان حال و روز پریشونی داشت که من از دیدنش دلم هفرّی ریخت پایین، هولکی گفتم...


سال 1334
1393/1/16

سال 1334 برای فامیل مادری‌ام سال خیلی نحسی بود و توی آن انواع مصیبتهای منحوس اتفاق افتاد. و چون من در اوایل همین سال به دنیا آمدم تا مدتها فکر می‌کردم علت نحسی این سال شومی وجود من بوده و این‌که من ذاتاً موجودی بوده‌ام و هستم بدبیار و سرخور و منحوس، ولی الان که بادقت به عمق مصیبتهای رخ داده در این سال فکر می‌کنم و منصفانه کلاهم را قاضی می‌کنم...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10| |11| |12| |13| |14| |15| |16| |17| |18|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا