چندروز پیش، در صف خرید نان
ظهر روز اول شروع جنگ
جنگ مرگبار پر خرابی و خسارتی که درگرفته است
پیرمرد سرد و گرم زندگی چشیدهای جلوتر از من ایستاده بود
پشت او من ایستاده بودم و در انتظار لحظهای که نوبتم شود
...
راهی و روانهام به سوی شهر بینوای گرد غم گرفتهام
و نشسته بر تن نحیف زخمیاش غبار نکبت و فلاکتی که نازدودنیست
و سیاهی کدورتی که ناستردنیست.
سالهای سال پیش از این چه زنده و امیدوار و شاد بود شهر پرنوای من!
...
پیرمرد خستهی خمیدهقامت و چروکچهرهی شکستهرو
درددلکنان به من که در کنار او
روی نیمکت نشسته بودم و به گفتههای دلخراش آن نزار خستهدل
با صدای لرزهدار ناتوان
گوش دل سپرده بودم و نگاه من به چشمهای بیفروغ او
خیره بود، گفت...
پیرمرد همرهم که خسته مینمود
و صدای غمنشستهاش نشان دلشکستگیش بود
در مسیر دنج پرسههای بامدادی همیشگیمان
یک دم ایستاد و تکیه داد بر عصای زردرنگ کهنهاش
بعد چهرهی تکیدهاش پر از نشانههای درد شد
و ...