سایت نظری - ادبی مهدی عاطف راد
پول را بردار و فرار کن
1397/5/2

بعد از تماشای فیلم "پول را بردار و فرار کن" وودی آلن با هم از سینما امپایر آمدیم بیرون و توی پیاده‌روی وسط بلوار الیزابت قدم‌زنان رفتیم به سمت رستوران هتل بلوار تا ناهار بخوریم، و تمام طول راه را درباره‌ی فیلم بامزه‌ای که دیده بودیم، بحث کردیم...


عشق و مرگ
1397/5/2

صبح بود. سر کلاس استاتیک نشسته بودیم. سمت راست یکی از ردیفهای ته کلاس. به ترتیب از چپ به راست: من و سانتریفوژ و ممرضا و حج‌آقا. دکتر تابنده داشت مسئله حل می‌کرد، داشت رسم نمودار برشی- خمشی یک تیر را روی تخته می‌کشید...


دخی کت‌شلواری
1397/2/4

دخی کت‌شلواری از دخترهای سال‌پایینی دانشکده بود و چون در ترم اول ورودش به دانشکده مثل پسرها کت و شلوار می‌پوشید، بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند دخی کت‌شلواری. دخی کت‌شلواری هم دختر خیلی زبر و زرنگی بود، هم دختر خیلی باز و بجوشی بود و به‌خصوص با پسرها خیلی راحت بود و...


آن گل سرخی که دادی
1396/10/30

کنار منصور توو پیکانش نشسته بودم  و داشتیم می‌رفتیم دنبال مینا و ژیلا، تا چهارتایی برویم سینما آتلانتیک، دیدن فیلم "کابوی نیمه شب". منصور دست دراز کرد و دستگاه پخش ماشین را روشن کرد...


بللاچاو
1396/9/27

بللاچاو اسمی بود که ما رویش گذاشته بودیم، چون از وقتی از زندان آزاد شده بود، مدام این یک تکه از ترانه‌ی "بللا چاو" را که در زندان از یکی از همبندی‌ها یاد گرفته بود، زمزمه می‌کرد یا آهنگش را با سوت می‌زد...


آفرودیت
1396/4/7

ما همیشه با هم بودیم و صمیمیترین دوستهای هم به حساب می‌آمدیم. یعنی تا پیش از این‌که آن اتفاق غیر قابل پیش‌بینی یا شاید هم قابل پیش‌بینی بیفتد. حتا نمی‌دانم بگویم اتفاق مسعود یا اتفاق منحوس، چون از یک طرف که بهش نگاه می‌کردیم اتفاقی بود سعد و اگر از طرف مقابل بهش نگاه می‌کردیم اتفاقی بود نحس...


در دانشکده فنی بر من چه گذشت
1396/2/14

من نکتار پاپازیان هستم. در سال 1304 در اراک به دنیا آمدم. شش ساله بودم که با خانواده‌ام به تهران آمدم. دوره‌های تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراندم و در سال 1323 جزو نخستین دخترانی بودم که موفق به دریافت دیپلم ریاضی شدم. از نوجوانی عشق به دانشکده فنی در سر و قلب من بود. آتش این عشق را دایی‌ام در وجود من روشن کرده بود...


ساعت هشت
1396/1/31

وقتی داشتم از بالای پله‌ها می‌اومدم پایین، ساعت سه دقیقه مونده بود به هشت. ساعت هشت باهاش قرار داشتم. جلوی دانشکده. دم سکو. همین‌طور که از پله‌ها می‌اومدم پایین یهو یاد اون روز زمستونی سال پنجاه و سه افتادم، و حادثه‌ی اون روز صبح، بعد از گذشت سه سال، کاملن حی و حاضر، با تمام جزئیات، درست مث سکانسی از یه فیلم سینمایی از مقابل چشام گذشت...


دختری با چتر
1395/10/20

به آن ساختمان شگفت‌انگیز در آن سوی استخر، در دوردست، نگاه می‌کردم و باز همان حس قدیمی آزاردهنده که مدتها بود دست از سرم برداشته بود، به سراغم آمده بود. حس می‌کردم که ترس دارد مثل نم نم باران چکه چکه به قلبم فرومی‌ریزد و با هر چکه موجی از تشویش در اعماق وجودم ایجاد می‌کند. درست مثل آن روز که همه چیز با ترس آغاز شد...


استاندارد ادب
1395/10/5

دکتر صفری به نظر من از استادهای تاپ دانشکده فنی بود، یک جنتلمن تمام‌عیار و مردی مظهر محترم بودن و ادب و متانت و وقار و نظم و دیسیپلین و خیلی چیزهای دیگر. مرا یاد دکتر خانلری و استادهای هم‌تراز او می‌انداخت. شاید چون اولین کلاس دانشکده در اولین روز سال دانشجویی را با او شروع کردم- فیزیک نور هندسی- این‌طور مهرش به دلم نشست و نشسته و برای همیشه نشسته خواهد ماند...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا