آن سوی رودخانه
1399/6/26

نسیم که شروع شد یکدفعه حس کردم سایه‌ای نرم لغزید رویم. انگار داشت نوازشم می‌کرد. چشم باز کردم. خودش بود. روبه‌رویم ایستاده بود. با لبخندی پر از لطف و طراوت. توی چشمهایش نگاه کردم. نگاهش براق بود، آنقدر براق که برقش چشم را می‌زد. چشمم سیاهی رفت...


درخت عشق
1399/5/25

در چهار کیلومتری شمال خاور کوچصفهانِ رشت دهی‌ست خوش آب و هوا، با شالیزارهای سرسبز، به نام گیلوا. سر یک دوراهی نزدیک ده که یک راهش به ده و راه دیگرش به جنگل می‌رود، درخت تنومند بالابلندی‌ست دوشاخه که شاخه‌های ستبرش چنان به هم چسبیده‌اند که اگر از فاصله سه چهار متری به آن نگاه کنی متوجه دوشاخه بودنش نمی‌شوی...


خودکشی
1399/4/18

از حیاط می‌آم بیرون. درو می‌بندم. تا یه ربع دیگه همه چی برای همیشه تموم می‌شه. تمومِ تموم. نباید اینقدر دست دست می‌کردم. باید تو اون ده سالی که آمریکا بودم قال قضیه رو می‌کندم. تو همون ده سالی که تو اون سوراخ موش بوگندو، تو زیرزمین اون خراب شده، تو جهنم سر کردم. تنهای تنها. بی‌پشت و پناه. آخه اسم اونم زندگی بود؟...


دو سرو خمره‌ای
1399/3/16

فرهاد، پسرعمه‌ی مادرم، بچه‌فنی‌ست، ورودی سال چهل‌ویک، دایی همسرش هم استاد گنجه‌ای مشهور بود- صاحب‌امتیاز مجله‌ی فکاهی باباشمل،استاد گروه مکانیک دانشکده فنی و رئیس دانشکده بعد از مهندس ریاضی، بین سالهای چهل‌ودو تا چهل‌وچهار. یک روز که با فرهاد نشسته بودیم و...


سمنو آی سمنو
1399/2/12

- سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو... سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو...
نوروز صبح زود روز آخر اسفند لگن سمنویی را که شب قبل زنش پخته بود، گذاشته بود روی سرش و داشت توی کوچه‌های شهر می‌گشت و داد می‌زد: سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو... سمنو آی سمنو... مال پای هف‌سین سمنو...


سفره‌ی هفت‌سین
1398/12/24

چند ساعت مانده بود به تحویل سال نو که نجمه سفره‌ی هفت‌سین را انداخت وسط اتاق بزرگه و خانوم بزرگ که در تمام طول سال جایش توی اتاق کوچیکه، معروف به اتاق پشتی‌داره، بود؛ و گوشه‌ی بالای آن اتاق، طرفی که پنجره نبود، روی تشکچه‌ی مخصوصش قوز کرده بود و تسبیح انداخته و ذکر گفته بود، بعد از یک سال ورد خواندن و ذکر گفتن و تسبیح چرخاندن، به سختی از جا بلند شد و...


سنگر پر از خالی و قمقمه‌ی پر از خون
1398/11/19

وقتی در آن عصر بلند شب جمعه از حمام "گل ناز" پا گذاشتم بيرون، اگرچه بنا بر ظواهر امر می‌بايست حال بسيار ناخوشی می‌داشتم و از شدت ناخوش احوالی، آن‌طور كه در مثل می‌گويند- و در مثل هم مناقشه نیست- كارد می‌زدی خونم در نمی‌آمد، ولی نمی‌دانم چرا، درست برعكس، حال خيلی خیلی خوشی داشتم و حسابی شنگول و كيفور و سردماغ بودم...


شاعر و زندگی
1398/10/12

مردی پیشاپیش روان بود، مردی که گاه به گاه سرودی خوش می‌خواند. آن‌گاه که شور رهنوردی به سوی خویش و شوق گذر کردن از خود در وجودش هم‌سنگ می‌شدند، او سکوت می‌کرد و خاموش پیش می‌رفت. ساکت تماشا می‌کرد تا ببیند کدام‌یک در او پیروز می‌شوند..


هادی صداقت
1398/8/21

چند سال پیش، یک روز که داشتم در باغ لوکزامبورگ پاریس قدم می‌زدم، پیرمردی نحیف توجهم را جلب کرد. همراهش پیرزنی با قیافه‌ای اروپایی بود که دست انداخته بود دست پیرمرد، با هم سلانه سلانه می‌رفتند. پیرمرد خیلی شبیه ما ایرانیها بود. موهای کم‌پشت‌اش یک‌دست سفید شده بود...


جنازه‌ی مرد بال‌دار
1398/7/10

وقتی آخرين نفس را كشيد و آخرين چانه را انداخت،درحالی‌که هم‌چنان از جای بالهای چیده‌شده‌اش دود غلیظی بلند می‌شد، باز سرم را بردم در گوشش و برای واپسین بار درگوشی ازش پرسيدم: "بالاخره خاكت كنيم يا نه؟" در همان‌حال‌كه ديگر جان در بدن نداشت، با بالا انداختن ابرو برای آخرين بار تاكيد كرد: نه...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا