صبح روز ۲۹ اسفند بود و هنوز آقاجون گل بنفشه برای کاشتن توی باغچههای حیاط نخریده بود. داشت کت و شلوارش را میپوشید و آماده میشد که برود به حیاطی که سر خیابان انتظام بود و در گوشهاش بساط گل و بوته و نهال فروشی بود، تا از آنجا دو تا جعبه گل بنفشه بخرد و بدهد پادوی گلفروش آنها را با فرقان بیاورد دم در خانه و تحویلمان بدهد... |