داداش احمد
1402/9/16

دخترک از اول عصر،  بیرون خانه، جلو درب چوبی سبزرنگی که نیمه‌بازش گذاشته بود، ایستاده بود و مدام سرک می‌کشید به طرف سر کوچه‌ و منتظر آمدن داداش احمد بود ولی با این‌که بیشتر از یک ساعت گذشته و نزدیک غروب شده بود و هوا داشت تاریک می‌شد، هنوز داداش احمد پیدایش نشده بود و دخترک دلش شور می‌زد و بی‌قرار بود...


رودین و دکتر شفیعیها
1402/5/16

دکتر شفیعیها (استاد درسهای خط‌کش محاسبه و جبر خطی دانشکده فنی در سالهای دانشجویی‌ام) از چند نظر با سایر استادان این دانشکده که من با آنها درس گذرانده بودم یا می‌شناختمشان، فرق اساسی داشت و از این نظرها استادی بی‌همتا بود...


قرابیه
1402/1/16

صبح روز چهاردهم فروردین سال ١٣٥٣- حدود ساعت ٩- بود و من و دو تا از دوستان، روی سکوی جلو درب اصلی دانشکده نشسته بودیم و داشتیم تعریف می‌کردیم که تعطیلات نوروزی چه‌جوری گذشت و چه‌کارها کردیم و کجاها رفتیم. تا ساعت ده کلاس نداشتیم. بعدش کلاس آنالیز دو داشتیم...


آذر
1401/9/11

ماه آذر سال پنجاه و هشت بود و من تازه کارم  را در آن شرکت شروع کرده بودم . مهندس م.ن- از مهندسان ارشد شرکت که رئیسم محسوب می‌شد- وقتی فهمید دانشجوی دانشکده فنی هستم، انگار آشنایی قدیمی را دیده باشد، خیلی خوش‌حال شد و خیلی هم تحویلم گرفت و گفت که او هم "بچه‌فنی" بوده است...


مینا
1401/5/16

وقتی آن دختر خوش‌رو را که لبخند بر لبانش نشسته بود، با آن لیوانی که در دستش داشت و نمی‌دانم داخلش چه بود، آن‌طور ژست گرفته و با ناز ایستاده، در محوطه‌ی جلوی ساختمان اصلی دانشکده دیدم، ذهنم بی‌اختیار رفت به آن سالهای دور سپری شده، در نیمه‌ی اول دهه‌ی پنجاه، و یاد مینا افتادم...


دید و بازدید
1401/1/16

مراسم دید و بازدید عید هم، بعد از مراسم سفره‌ی هفت‌سین و تحویل سال نو، از بهترین رسمهای عید نوروز برای من بود. آمدن فامیلهای نزدیک و دور به خانه‌ی ما که به خاطر اقامت خانوم بزرگ در آن، به عنوان بزرگ فامیل، اولین جایی بود که تمام فامیل از ریز و درشت برای دست‌بوسی خانوم بزرگ و عرض تبریک به آقاجون به آنجا می‌آمدند و ...


نیمکت خالی
1400/10/1

روی نیمکت، نزدیک دانشکده، نشسته بودیم. نگاه پرمعنایی به دانشکده کردی- نگاهی که خیلی معناها می‌شد تویش دید، دلتنگی رو می‌شد دید، حسرت رو، از چیزی گذشتن رو، بدرود رو...


رز سرخ
1400/9/1

در طول شش سالی که در دانشکده فنی دانشجو بودم، یادم نمی‌آید که هیچ‌وقت توی دانشکده دست کسی گل دیده باشم. دروغ نمی‌گویم. اغراق هم نمی‌کنم. اصلن و ابدن. صادقانه عین واقعیت را می‌گویم که توی این دانشکده من نه هیچ‌وقت دست کسی گلی دیدم که مثلن در حال بوکردنش و حال کردن با عطرش باشد، نه هیچ‌وقت دیدم کسی به کسی گل داده باشد...


نصراللا‌مون اینه/ خدا حفظش کنه
1400/8/1

[به یاد استاد ارجمند درس استاتیک‌مان در دانشکده فنی- دکتر نصرالله تابنده- که نوزدهم مهرماه امسال، در سن هشتاد و هفت سالگی، درگذشت و به کاروان رفتگان دانشکده فنی پیوست]
...


دو پسر جوان‌مرگ استاد رسام ارژنگی
1400/3/15

تعطیلات نوروز سال پنجاه و پنج فرصت خیلی خوبی بود تا چند تا کتاب شعر و نامه از نیما یوشیج را که تازه خریده بودم، بخوانم و از خواندنشان لذت ببرم و آشنایی بیشتری با شعرهای  این شاعر بی‌نظیر که به حق او را پدر شعر نو می‌نامیدند، و افکار و احساساتش پیدا کنم...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا