گفتم به سایه‌ام
1393/8/3

گفتم به سایه‌ام
دیگر هراس از خطر گم شدن بس است
برخیز تا به کوچه‌ی شوریدگی رویم
چون موج بی‌قرار
...


ما از تبار شوره‌زارانیم
1393/6/24

محزونتر از نجوای تنهایی
با کوله‌بار رنجهای روح‌فرسایم
در کوره‌راه ساحت حسرت
افتان و خیزان پیش می‌رفتم
...


خیال‌ورزی و خیال‌آفرینی شاعرانه
1393/6/24

در تمام تعریفهایی که از شعر در طول تاریخ نظریه‌پردازی درباره‌ی آن شده، تصویر که همان خیال شاعرانه است، عنصر اساسی بوده و هست. هم‌چنین روشن شده که بی نیروی خیال و بی ‌تصرف خیالی در مفهومهای هستی نمی‌توان شعری آفرید، زیرا اگر از شعری دل‌نشین خصلت خیال‌انگیزی را بگیریم چیزی جز سخنی عادی که هرکس قادر به بیان آن است، باقی نمی‌ماند...


بسحاق اطعمه و سفره‌ی کنزالاشتهایش
1393/5/16


سفره‌ی کنزالاشتها در حقیقت فرهنگ‌نامه‌ی منظوم خوراکها و خوراکیهای ایرانی در سده‌ی هشتم و نهم خورشیدی است. نام خیلی از این خوردنیها امروزه تغییر کرده و با نامهایی که بسحاق آنها را نامیده برای خوانندگان امروزی کنزالاشتها ناآشنایند. بعضی از آنها هم دیگر رایج نیستند و ما از طریق کنزالاشتهای بسحاق با نام قدیمیشان و بعضی از ویژگیهایشان آشنا می‌شویم...


نگاهی به زندگی و شعر بسحاق و شوخیهایش با شعر سعدی و حافظ
1393/5/5

ابواسحاق حلاج شیرازی- مشهور به شیخ اطعمه- در دهه‌های انتهایی سده‌ی هشتم و دهه‌های ابتدایی سده‌ی نهم خورشیدی می‌زیست. بعضی از تذکره‌نویسان نامش را جمال‌الدین نوشته‌اند ولی با استناد به یک رباعی‌اش می‌توان حدس زد که شاید نامش جلال‌ یا جلال‌الدین بوده...


در غروب بیکسی
1393/4/31

در غروب بیکسی به غربت غریب قلب قبروار خویش فکر می‌کنم
غرقه در غبار غم
غوطه‌ور در انزوای دودناک یک کدورت عمیق
گورگاه حس و عاطفه
...


راههای رفته
1393/4/14

به راههای رفته فکر می‌کنم
به آن مسیرهای تنگ پیچ پیچ
پر از فراز و مملو از نشیب
که پشت سر به جا نهاده‌ام
...


شیر دانشگاه تهران
1393/2/21

یکی از ویژگیهای بارز شخصیت اجتماعی دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه تهران در سالهای 1352 تا 1357 که من دانشجوی این دانشکده بودم، غرور بیش از حد و رفتار نخوت‌آمیزشان به عنوان بچه‌فنی بود. این غرور و تکبر به ویژه در دانشجویان سیاسی- چه مذهبی و چه غیر مذهبی- که در دو انجمن اسلامی و فوق برنامه متمرکز شده بودند...


خروس‌خوان
1393/2/15

صبح زود یکی از روزهای آخر ماه مهر بود. توی دامنه‌ی کلک‌چال بودم و داشتم به سمت قله می‌رفتم. چون وسط هفته بود مسیر خلوت بود و تک‌وتوک کوهنوردهای سحرخیز داشتند از یال کوه صعود می‌کردند. هنوز خیلی بالا نرفته بودم که پسر و دختری که فرزتر از من بودند، ازم جلو زدند. دختر کاپشن نارنجی خوش‌رنگی تنش بود و شلوار لی سرمه‌ای سیر پایش بود...


چه گوارا در تریا
1393/2/4

ساعت ده و نیم صبح بود و با بچه‌ها دو طرف یکی از میزهای نزدیک در تریا نشسته بودیم، چای و شیرینی ناپلئونی می‌خوردیم. من رویم به در بود و ممدرضا روبه‌رویم نشسته بود و داشت یک چشمه از شیرینکاری‌هایش سر کلاس دکتر تابنده را تعریف می‌کرد. همین‌طور که داشتم چای فنجانم را هرت می‌کشیدم و به تعریف ممدرضا گوش می‌کردم...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10| |11| |12| |13| |14| |15| |16| |17|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا