شعر زاده‌ی تخیل آهنگین
1395/4/6

در دو سه دهه‌ی اخیر سردمداران شعر به اصطلاح مدرن و پست مدرن، یعنی قطعه‌ی نثرگونه‌ای که فاقد وزن و آهنگ کلام و سایر عناصرهای بنیادین شعر است- این‌جا و آن‌جا مطرح کرده‌اند که شعرشان تافته‌ی جدابافته‌ای‌ست که نیاز به وزن عروضی و آهنگ کلام و خیال شاعرانه و حتا فرم ندارد و ...


قلب من
1395/4/5

قلب من شبی مرا به دیدن ستاره‌های نادمیده برد
برد با خودش مرا به کهکشان نورها و نغمه‌ی ناب
برد با خودش مرا به دوردست بیکرانه‌ای در امتداد مرز نامعینی میان هست و نیست
برد با خودش مرا به کوچه‌سار سایه‌روشنی که زادگاه رازناک زندگی‌ست...


قاصدک
1395/2/2

صبح یکی از روزهای وسطهای ماه مهر بود که حس کردم عاشقش شده‌ام. ایستاده بود کنار سکوی روبه‌روی درب اصلی دانشکده، ساقه‌ی یک قاصدک را هم بین کفهای دو دستش گرفته بود و با مالش دستها به هم در جا می‌چرخاندش. از دخترهای تازه‌وارد دانشکده بود. ورودی سال پنجاه و پنج. حدس می‌زدم رشته‌ی مهندسی شیمی باشد...


چهار رباعی بهاری
1395/1/20

ای تازه بهار! غنچه‌بارانم کن
در فصل شکفتگی گل‌افشانم کن
خشکید درخت جانم از هجرانت
بازآ و دگرباره شکوفانم کن.


ده رباعی در باب عشق
1394/12/8

در میکده‌ی عشق شرابت هستم
تو سازی و من نغمه‌ی نابت هستم
شبها که تو چشمهات را می‌بندی
من رهرو کوچه‌های خوابت هستم.
...


تارا فروزان
1394/12/4

بعد از تمام شدن تدریسم در کلاس درس الکترواستاتیک، خسته و کلافه و گرسنه به خانه برگشتم. گرمای هوا هم مزید بر علت شده و حسابی بیحالم کرده بود. به محض رسیدن به خانه رفتم سراغ یخچال و ظرف لوبیاپلو را برداشتم، گذاشتم توی مایکروویو. تا غذا گرم شود لباسهایم را عوض کردم و پیام تلفنی همسرم لیلا را شنیدم...


تیک ایت ایزی
1394/11/24

"تیک ایت ایزی" توی خوابگاه با ما هم‌اتاق بود. پسری بود قدکوتاه و ریزنقش و باریک‌اندام، تیز و فرز، انرژیک و پرجنب‌وجوش که روحیه‌ای شاد داشت و دلی خوش. اهل شوخی و بگوبخند بود. خوش‌رو بود و خوش‌خنده. وقتی غش‌غش می‌خندید چنان خنده‌ی شیرینش مسری بود که همه را به خنده می‌انداخت...


هم‌راه باش با من
1394/11/18

ای از بهار عشقت پاییز عمر گلشن
از آفتاب مهرت شبهای شعر روشن
من با تو غرق نورم، سرمست شوق و شورم
سرچشمه‌ی سرورم، سرشار از سرودن
 ...


طواف دور آمفی‌تئاتر
1394/11/16

عصرهایی که در طبقه‌ی هم‌کف ساختمان جدید، کنار آمفی‌تئاتر، پینگ‌پنگ بازی می‌کردیم، می‌دیدمش که پیدایش می‌شد‌. کیف چرمی زیپ‌دار کتابی‌اش زیر بغلش بود. پاییز و زمستان بارانی قهوه‌ای تنش بود و ایام دیگر کت و شلوار قهوه‌ای. وقتی می‌آمد، اول چند دوری دور آمفی‌تئاتر می‌گشت. بعد از این‌که گردشش تمام می‌شد، می‌آمد و کنار میز پینگ‌پنگ می‌ایستاد و بازی ما را تماشا می‌کرد...


پاییز بود
1394/11/14

پاییز بود و برگهای زرد و نارنجی
من بودم و تو، در کنار هم
سرمست و بی‌پروا
و جیک جیک شاد گنجشکان.
...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10| |11| |12| |13| |14| |15| |16| |17|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا