بهار بی‌برگی
1404/1/10
 

بهار آمده اما بدون شادابی
بهار نکبت بی‌برقی است و بی‌آبی.

نشان میمنتی نیست در شکوفه و گل
نه بانگ کاکلی است و نه چهچه بلبل.
به جای آن افسوس
نوای جغد تباهی
به گوش می‌رسد از هر سو
و قارقار کلاغان که پیک فاجعه‌اند
گرفته در بر و آلوده کرده است
فضای ملتهب سرزمین محتضرم را
و آسمان پر دود
و زندگی نابود.

اگر که هست گلی بی‌گمان گل رنج است
که نادمیده پلاسیده
و غیر از آن همه گلهای پرپر افسوس.
بهار دل‌مرده‌ست
و غنچه‌هاش همه ناشکفته پژمرده‌ست.

بهار آمده اما بهار ویرانی
بهار خانه خرابی و نابه‌سامانی.

بهار بی‌برگی‌ست
بهار ناکامی‌ست
بهار شوم‌سرشت سیاه فرجامی‌ست.


نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا