صبح زود یکی از روزهای آخر ماه مهر بود. توی دامنهی کلکچال بودم و داشتم به سمت قله میرفتم. چون وسط هفته بود مسیر خلوت بود و تکوتوک کوهنوردهای سحرخیز داشتند از یال کوه صعود میکردند. هنوز خیلی بالا نرفته بودم که پسر و دختری که فرزتر از من بودند، ازم جلو زدند. دختر کاپشن نارنجی خوشرنگی تنش بود و شلوار لی سرمهای سیر پایش بود... |