روز اول مهر سال پنجاه و دو
1392/7/1
از مهرماه سال پنجاه عشق به دانشکده فنی توی دلم جوانه زد. توی این سال یکی از همکلاسیهای دبیرستانیم که بچه‌ی اهواز بود و از دو سه سال قبلش همکلاسیم بود، تصادفاً یا بنا به خواست سرنوشت، روز اول مهر آمد نشست پهلوم و شدیم همکلاسیهای شانه به شانه. این همکلاسیم که اسمش مهدی شوشتری بود، موهای وزوزی بلوطی‌رنگ داشت و از آن بچه‌های خون‌گرم و باحرارت خوزستانی بود...

در انتظار تو
1392/5/7
عصر بلند بود. داشتیم از آمل برمی‌گشتیم. از مراسم یادبود کورش در حسینیه‌ای نزدیک خانه‌اش. من و آقارضا بودیم. با پیکانش رفته بودیم. صبح حدود ساعت 9 راه افتاده بودیم. نزدیک ساعت یک رسیده بودیم آمل. در مراسم یادبود کورش شرکت کرده بودیم. بعد ناهار داده بودند...

آقامجی
1392/4/1
وقتی عکست را توی صفحه‌ی فیس‌بوک امیر دیدم، بعد از سی و یک سال یکدفعه بغضم ترکید. دیگر نتوانستم سر جایم بمانم. با چشمهای غرق در اشک پا شدم رفتم دستشویی و برای خودم یک دل سیر گریه کردم. وقتی هق‌هق‌ام فرونشست، صورتم را شستم. بعدش توی آینه نگاهی به خودم انداختم. از بس آبغوره گرفته بودم چشمهام شده بودند دو کاسه خون...

اتاق دکتر میری
1391/12/18
 هنوز ساعت یازده نشده بود. توی اتاق 216 نشسته بودیم. کلاس درس آنالیز چهار بود. بچه‌ها گوش تا گوش کلاس نشسته بودند و کلاس پر ف پر بود. من و سید و حج‌آقا و ممولی رضا و نادی و سانتریفوژ قطاری کنار هم ردیف شده بودیم. بعضیها هم که صندلی گیرشان نیامده بود، یا ته کلاس ردیفی ایستاده بودند یا روی هره‌ی پنجره‌ها نشسته بودند یا روی زمین ولو بودند...

دکتر می‌دهد ه
1391/10/27
هنوز ساعت یازده نشده بود. توی اتاق 216 نشسته بودیم. سر کلاس درس خط‌کش محاسبه. بچه‌ها تنگ هم نشسته و تمام صندلیها را پر کرده بودند. آنهایی که دیرتر آمده بودند، سرشان بی‌کلاه مانده و جا گیرشان نیامده بود، ناچار یا روی هره‌های کنار پنجره نشسته بودند، یا ته کلاس ردیف ایستاده بودند...

شرودینگرها
1391/8/22
ساعت هشت صبح دوشنبه ۲۰ فوریه سال ۲۰۲۰ وقتی پروفسور آلبرت شرودینگر در لابراتوار را باز می‌کند و داخل می‌شود، پدرش، پروفسور ماکس شرودینگر، را می‌بیند که پشت میز کارش نشسته، دستگاه E-M-N-WTS جلوش است، روی آن خم شده و دارد با آن ور می‌رود. نگران نگاهی به گاوصندوق پدرش که بغل میز است، می‌اندازد. در گاوصندوق نیمه باز است. با صدایی عصبی می‌گوید...

این ذرات لعنتی
1391/8/22
کمتر از یک ساعت وقت داشتند تا جلوی تابش این ذرات لعنتی را بگیرند. فرصتی که لحظه به لحظه می‌سوخت و تلف می‌شد. اگر نمی‌توانستند، فاجعه‌ای مرگ‌بار در انتظارشان بود. فاجعه‌ای که حتا فکرش هم کشنده بود. سه سال تمام در آن آزمایشگاه زیرزمینی کار کرده بودند. کار شبانه‌روزی بی‌وقفه. آزمایشهای خسته‌کننده. پیش رفتن در مسیرهایی پرخم‌وچم بی‌انتها که پر بود از بن‌بست...

هم‌زاد فراکهکشانی من
1391/8/22
گرفته و دل‌خسته داشتم توی پياده‌رو قدم می‌زدم و همین‌طور بی‌هدف پيش می‌رفتم. چند روزی می‌شد كه حال خوشی نداشتم. دلم بدجوری گرفته بود. تنهایی بی‌رحمانه اذیتم می‌کرد. از بی‌کسی خسته شده بودم. احساس دلزدگی از زندگی آزارم می‌داد. ديشب وقتی از فرط  دلتنگی به ستوه آمدم، كلافه و بيچاره، از آپارتمان كوچكم زدم بیرون و پناه بردم به بالای برج بلند وسط شهرك، تا به آسمان خيره شوم...

سنگ آتش‌سرشت
1391/7/13
 روزی روزگاری پیرمردی زندگی می‌کرد که زندگی خیلی سختی را پشت سر گذاشته و رنج زیادی برده بود. سوزانترین آرزوی قلبی این پیرمرد کهن‌سال این بود که زمان به عقب برگردد و او به دوران جوانی بازگردد و زندگی در این دوران را از نو آغاز کند. ولی این آرزو را برای همیشه در قلبش پنهان کرده و با کسی در باره‌اش صحبت نکرده بود. تا این‌که یک روز دیگر نتوانست طاقت بیاورد و...

ماهور
1391/7/13
پیرمرد تک و تنها روی مبل راحتی جلو پنجره لم داده بود، داشت به نوای محزون تار که از باندهای سالن پذیرایی پخش می‌شد، گوش می‌داد و رفته بود تو حالی خوش. کاست را مهندس جلیلی، دوست تنها فرزندش بهروز که بیست و پنج سال بود آمریکا بود، آورده بود. مهندس عاشق موسیقی سنتی بود و چون می‌دانست او هم شیفته‌ی نغمه‌های قدیمی‌ست، هروقت به دیدنش می‌آمد، برایش کاست یا صفحه‌ای می‌آورد...

صفحات: |1| |2| |3| |4| |5|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا