سایت نظری - ادبی مهدی عاطف راد
غلام‌رضا سمیعی
1392/10/26

آخرین جمعه‌ی فروردین بود. رفته بودم امام‌زاده عبدالله، سر مزار بهترین دوست دوران کودکی‌ام که آخرهای فروردین چند سال پیش در یک تصادف رانندگی کشته شد. بعد از این‌که یک‌ساعتی سر مزارش بودم و به خاطرات روزهای خوشی که با هم داشتیم فکر کردم و افسوس نبودنش را خوردم، باهاش وداع کردم و...


شب یلدا
1392/9/30

شب یلدای سال 1320 بود- شب چله‌ی بزرگ زمستان سالی که قوای متفقین ایران را اشغال کردند. همه زیر لحاف کرسی، دور هم نشسته بودیم، گل می‌گفتیم گل می‌شنفتیم: گلن‌آغام که دلم ضعف می‌رفت برای مهربانی و خوشرویی و خوش‌تعریفیش، و دلم غنج می‌زد برای آشها و آبگوشتها و کوفته‌های جانانه‌ای که می‌پخت و ...


شانزده‌ آذر
1392/9/16

از ماجرای شانزده آذر در اوایل پاییز سال پنجاه- یعنی زمانی که شانزده ساله بودم- خبردار شدم. مهدی شوشتری که در مهرماه آن سال از قضای روزگار همکلاسی بغل‌دستی‌ام شده و تنها همکلاسیمان بود که کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌داد و بچه‌ی سیاسی خیلی روشنی بود که حافظه‌ای استثنایی داشت و تمام ماجراهای سیاسی صد سال اخیر ایران را با تمام جزئیاتشان می‌دانست...


روز اول مهر سال پنجاه و دو
1392/7/1
از مهرماه سال پنجاه عشق به دانشکده فنی توی دلم جوانه زد. توی این سال یکی از همکلاسیهای دبیرستانیم که بچه‌ی اهواز بود و از دو سه سال قبلش همکلاسیم بود، تصادفاً یا بنا به خواست سرنوشت، روز اول مهر آمد نشست پهلوم و شدیم همکلاسیهای شانه به شانه. این همکلاسیم که اسمش مهدی شوشتری بود، موهای وزوزی بلوطی‌رنگ داشت و از آن بچه‌های خون‌گرم و باحرارت خوزستانی بود...

در انتظار تو
1392/5/7
عصر بلند بود. داشتیم از آمل برمی‌گشتیم. از مراسم یادبود کورش در حسینیه‌ای نزدیک خانه‌اش. من و آقارضا بودیم. با پیکانش رفته بودیم. صبح حدود ساعت 9 راه افتاده بودیم. نزدیک ساعت یک رسیده بودیم آمل. در مراسم یادبود کورش شرکت کرده بودیم. بعد ناهار داده بودند...

آقامجی
1392/4/1
وقتی عکست را توی صفحه‌ی فیس‌بوک امیر دیدم، بعد از سی و یک سال یکدفعه بغضم ترکید. دیگر نتوانستم سر جایم بمانم. با چشمهای غرق در اشک پا شدم رفتم دستشویی و برای خودم یک دل سیر گریه کردم. وقتی هق‌هق‌ام فرونشست، صورتم را شستم. بعدش توی آینه نگاهی به خودم انداختم. از بس آبغوره گرفته بودم چشمهام شده بودند دو کاسه خون...

اتاق دکتر میری
1391/12/18
 هنوز ساعت یازده نشده بود. توی اتاق 216 نشسته بودیم. کلاس درس آنالیز چهار بود. بچه‌ها گوش تا گوش کلاس نشسته بودند و کلاس پر ف پر بود. من و سید و حج‌آقا و ممولی رضا و نادی و سانتریفوژ قطاری کنار هم ردیف شده بودیم. بعضیها هم که صندلی گیرشان نیامده بود، یا ته کلاس ردیفی ایستاده بودند یا روی هره‌ی پنجره‌ها نشسته بودند یا روی زمین ولو بودند...

دکتر می‌دهد ه
1391/10/27
هنوز ساعت یازده نشده بود. توی اتاق 216 نشسته بودیم. سر کلاس درس خط‌کش محاسبه. بچه‌ها تنگ هم نشسته و تمام صندلیها را پر کرده بودند. آنهایی که دیرتر آمده بودند، سرشان بی‌کلاه مانده و جا گیرشان نیامده بود، ناچار یا روی هره‌های کنار پنجره نشسته بودند، یا ته کلاس ردیف ایستاده بودند...

شرودینگرها
1391/8/22
ساعت هشت صبح دوشنبه ۲۰ فوریه سال ۲۰۲۰ وقتی پروفسور آلبرت شرودینگر در لابراتوار را باز می‌کند و داخل می‌شود، پدرش، پروفسور ماکس شرودینگر، را می‌بیند که پشت میز کارش نشسته، دستگاه E-M-N-WTS جلوش است، روی آن خم شده و دارد با آن ور می‌رود. نگران نگاهی به گاوصندوق پدرش که بغل میز است، می‌اندازد. در گاوصندوق نیمه باز است. با صدایی عصبی می‌گوید...

این ذرات لعنتی
1391/8/22
کمتر از یک ساعت وقت داشتند تا جلوی تابش این ذرات لعنتی را بگیرند. فرصتی که لحظه به لحظه می‌سوخت و تلف می‌شد. اگر نمی‌توانستند، فاجعه‌ای مرگ‌بار در انتظارشان بود. فاجعه‌ای که حتا فکرش هم کشنده بود. سه سال تمام در آن آزمایشگاه زیرزمینی کار کرده بودند. کار شبانه‌روزی بی‌وقفه. آزمایشهای خسته‌کننده. پیش رفتن در مسیرهایی پرخم‌وچم بی‌انتها که پر بود از بن‌بست...

صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا