قاصدک
1395/2/2

صبح یکی از روزهای وسطهای ماه مهر بود که حس کردم عاشقش شده‌ام. ایستاده بود کنار سکوی روبه‌روی درب اصلی دانشکده، ساقه‌ی یک قاصدک را هم بین کفهای دو دستش گرفته بود و با مالش دستها به هم در جا می‌چرخاندش. از دخترهای تازه‌وارد دانشکده بود. ورودی سال پنجاه و پنج. حدس می‌زدم رشته‌ی مهندسی شیمی باشد...


تارا فروزان
1394/12/4

بعد از تمام شدن تدریسم در کلاس درس الکترواستاتیک، خسته و کلافه و گرسنه به خانه برگشتم. گرمای هوا هم مزید بر علت شده و حسابی بیحالم کرده بود. به محض رسیدن به خانه رفتم سراغ یخچال و ظرف لوبیاپلو را برداشتم، گذاشتم توی مایکروویو. تا غذا گرم شود لباسهایم را عوض کردم و پیام تلفنی همسرم لیلا را شنیدم...


تیک ایت ایزی
1394/11/24

"تیک ایت ایزی" توی خوابگاه با ما هم‌اتاق بود. پسری بود قدکوتاه و ریزنقش و باریک‌اندام، تیز و فرز، انرژیک و پرجنب‌وجوش که روحیه‌ای شاد داشت و دلی خوش. اهل شوخی و بگوبخند بود. خوش‌رو بود و خوش‌خنده. وقتی غش‌غش می‌خندید چنان خنده‌ی شیرینش مسری بود که همه را به خنده می‌انداخت...


طواف دور آمفی‌تئاتر
1394/11/16

عصرهایی که در طبقه‌ی هم‌کف ساختمان جدید، کنار آمفی‌تئاتر، پینگ‌پنگ بازی می‌کردیم، می‌دیدمش که پیدایش می‌شد‌. کیف چرمی زیپ‌دار کتابی‌اش زیر بغلش بود. پاییز و زمستان بارانی قهوه‌ای تنش بود و ایام دیگر کت و شلوار قهوه‌ای. وقتی می‌آمد، اول چند دوری دور آمفی‌تئاتر می‌گشت. بعد از این‌که گردشش تمام می‌شد، می‌آمد و کنار میز پینگ‌پنگ می‌ایستاد و بازی ما را تماشا می‌کرد...


دکتر اسحاق اسحاق‌اف خواجه است
1394/7/5

پاییز سال پنجاه و پنج یواش یواش حس کردم انگار کله‌ام یک‌جورهایی دارد بوی قرمه سبزی می‌دهد و تنم بدجوری می‌خارد برای فعالیت محفلی. ماجرا از آن‌جا شروع شد که یکی از دوستانم به نام خسرو که یک سال از ما بالاتر بود و با هم رفیق بودیم و می‌دانست اهل مطالعه و کرم کتابم، یک روز از روزهای سرد پاییزی که باد شدیدی می‌وزید و صدای هوهوی باد فضا را پر کرده بود، و ما روی سکوی جلوی دانشکده با هم نشسته بودیم و گپ می‌زدیم...


میس تالی
1394/6/19

"میس تالی" اسمی بود که ناصر رویش گذاشته بود. این اسم کاراکتری بود در نمایشنامه‌ای از جرج برنارد شاو که دختری بود سرکش با شخصیتی قوی و محکم، و اعتماد به نفس بالا که به هیچ وجه زیر بار حرف زور نمی‌رفت و تحت تأثیر این و آن قرار نمی‌گرفت و درباره‌ی هر موضوعی نظر خاص و مستقل خودش را داشت و نسبت به هر چیز ناروا و نابه‌جا معترض بود...


ماجرای خانوم مهندس شدن فی‌فی جون
1394/6/18

فی‌فی جون- نوه خاله‌ی عیال محترمه‌ی مکرمه- عشق خانوم مهندس شدن داشت. هر دو پایش را هم کرده بود توی یک کفش که می‌خواهد مهندس عمران شود. اما چون حال و حوصله‌ی درس خواندن برای کنکور و شب نخوابیدن و دود چراغ خوردن را نداشت، راه میان بر- یا به قول خودش شرت‌کات- را انتخاب کرد، یعنی با هزار تا فوت و فن دلبری و لوندی که استادش بود، یکی از آق‌مهندس های بخت‌برگشته‌ی آشنای عمران را خاطرخواه خودش کرد و...


نامه‌ی صادق هدایت به غلام‌حسین مین‌باشیان
1394/6/17

یاحق، مین‌باشی‌جان! قربانت گردم. دلم برایت به تنگی کون سوزن شده. اگر از احوالات این کمینه خواسته باشی، کمافی‌السابق در چاه خلای این دنیای دون در حال ورجلا زدنیم و در گند و گه مزبله‌ی زندگی سرگرم غوطه خوردن. مدتی مدیدی‌ست که تبعیدمان کرده‌اند به زیرزمین دانشکده فنی. مرده شور. پس از آن‌که مجله‌ی موزیکمان را که محل اجتماع رفقای هم‌دل و هم‌زبان بود و از ری و روم و بغداد گفتن و شنفتن، شهید کردند و...


خانوم دونه پاش
1394/5/7

پاییز سال پنجاه و هشت با دختر خانم دلربایی از دانشجویان پلی‌تکنیک آشنا شدم که- بعض دختر خانم‌های آن زمان فنی نباشد- دختری بود زیبارو و خوش‌هیکل و جذاب و باکمال و خلاصه همه چیز تمام. بعد از چند دیدار هم‌دیگر را برای دوستی پسندیدیم و با هم دوست شدیم. تا یادم نرفته بگویم که این دختر خانم طرفدار پر و پا قرص یکی از گروههای سیاسی آن دوران بود....


دست‌پیچ
1394/1/12

برای من یکی که خوش‌مزه‌ترین غذای سلف سرویس فنی دست‌پیچ بود- غذایی که به دهانم همیشه لذیذ و مطبوع بود و سعی می‌کردم به هیچ‌وجه از دستش ندهم، خوراکی شبیه رولت گوشت که مایه‌ی اصلی‌اش گوشت‌چرخ‌کرده بود و داخلش با سبزیجات معطر و زرشک و تکه‌های کوچک گردو و ادویه و سس پر شده بود. این غذا خوراک روزهای شنبه بود...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا