شله‌زرد خیراتی دخترهای هنرها
1394/1/10

یک روز عصر نشسته بودیم توی کتابخانه‌ی دانشکده، با ممرضا و محسن و مسعود و دایناسر و دو سه تای دیگر سرگرم تعریف بودیم که پیروز از راه رسید و نفس نفس زنان، بدون سلام و علیک، گفت: بچه‌ها! پاشین بریم هنرها، شله‌زرد می‌دن...


آتشه
1393/9/29

من به یک دبستان ملی مختلط می‌رفتم: دبستان "راه آینده"، واقع در خیابان شاه، کوچه‌ی یغما. مدیر این دبستان- مسعود صدرایی از رفقای صمیمی پدرم بود. او با همسرش، آذر خانم، مدرسه را اداره می‌کرد، و هم او پدرم را قانع کرد که مرا به آن دبستان بفرستد. اول قرار بود به دبستان "عیسی بهرامی" که در اول خیابان منیریه- نزدیک میدان منیریه- قرار داشت، بروم. حتا برای ثبت نام به آن‌جا هم رفتیم...


آقامهدی
1393/8/3

وقتی محسن زنگ زد و خبر داد که آقامهدی فوت شده، دارد می‌رود بهشت زهرا، مراسم کفن و دفنش؛ با آن‌که ناخوش‌احوال بودم ولی گفتم من هم می‌آیم. مگر می‌شد نروم؟ آن هم به مراسم کفن و دفن کسی که کلی خاطره‌ی فراموش‌نشدنی ازش داشتم و یک‌بار فرشته‌ی نجاتم شده و جانم را خریده بود. به هر مصیبتی بود بلند شدم، آماده شدم، راه افتادم سمت بهشت زهرا...


خروس‌خوان
1393/2/15

صبح زود یکی از روزهای آخر ماه مهر بود. توی دامنه‌ی کلک‌چال بودم و داشتم به سمت قله می‌رفتم. چون وسط هفته بود مسیر خلوت بود و تک‌وتوک کوهنوردهای سحرخیز داشتند از یال کوه صعود می‌کردند. هنوز خیلی بالا نرفته بودم که پسر و دختری که فرزتر از من بودند، ازم جلو زدند. دختر کاپشن نارنجی خوش‌رنگی تنش بود و شلوار لی سرمه‌ای سیر پایش بود...


نازنین تریا!
1393/1/16

نازنین تریا! روزی که بعد از سالها محرومیت از دیدنت با شوق و ذوق تموم اومدم زیارتت و بهت‌زده دیدم که نیستی، خیرندیده‌های بی‌معرفت تبدیلت کرده‌ن به آزمایشگاه، چنون منقلب شدم که حس کردم دنیا داره رو سرم خراب می‌شه. یدفه چشام پر اشک شد و بغض گلومو گرفت، انگار خبر درگذشت عزیز نازنینی را شنیده باشم، پاهام لرزیدند. با خودم گفتم...


دایی شمرونی
1393/1/16

اون‌روز وقتی گلن‌‌آغام که رفته بود خرید، از بغل آب‌انبار معیر، از مش‌رجب سبزی‌فروش، سبزی آش شله‌قلمکار بخره، برگشت خونه و همون‌جا دم در حیاط، رو تک پله‌ی کنار در ولو شد رو زمین، چنان حال و روز پریشونی داشت که من از دیدنش دلم هفرّی ریخت پایین، هولکی گفتم...


سال 1334
1393/1/16

سال 1334 برای فامیل مادری‌ام سال خیلی نحسی بود و توی آن انواع مصیبتهای منحوس اتفاق افتاد. و چون من در اوایل همین سال به دنیا آمدم تا مدتها فکر می‌کردم علت نحسی این سال شومی وجود من بوده و این‌که من ذاتاً موجودی بوده‌ام و هستم بدبیار و سرخور و منحوس، ولی الان که بادقت به عمق مصیبتهای رخ داده در این سال فکر می‌کنم و منصفانه کلاهم را قاضی می‌کنم...


نامزدی ناکام
1392/10/26

آق‌داییم بیست‌ودوسالش تمام شده بود و گلن‌آغام عزمش را جزم کرده بود که برای شاپسر دسته‌گلش زن بگیرد. چندماهی بود که دنبال پیدا کردن عروس مناسب بسیج شده بود، هی به این در و آن در می‌زد تا بلکه دختر همه‌چیزخانمی پیدا کند. به آخان جهود هم که پارچه‌فروش دوره‌گرد مورد اعتماد اهل محل بود و...


غلام‌رضا سمیعی
1392/10/26

آخرین جمعه‌ی فروردین بود. رفته بودم امام‌زاده عبدالله، سر مزار بهترین دوست دوران کودکی‌ام که آخرهای فروردین چند سال پیش در یک تصادف رانندگی کشته شد. بعد از این‌که یک‌ساعتی سر مزارش بودم و به خاطرات روزهای خوشی که با هم داشتیم فکر کردم و افسوس نبودنش را خوردم، باهاش وداع کردم و...


شب یلدا
1392/9/30

شب یلدای سال 1320 بود- شب چله‌ی بزرگ زمستان سالی که قوای متفقین ایران را اشغال کردند. همه زیر لحاف کرسی، دور هم نشسته بودیم، گل می‌گفتیم گل می‌شنفتیم: گلن‌آغام که دلم ضعف می‌رفت برای مهربانی و خوشرویی و خوش‌تعریفیش، و دلم غنج می‌زد برای آشها و آبگوشتها و کوفته‌های جانانه‌ای که می‌پخت و ...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا