سایت نظری - ادبی مهدی عاطف راد
خانوم دونه پاش
1394/5/7

پاییز سال پنجاه و هشت با دختر خانم دلربایی از دانشجویان پلی‌تکنیک آشنا شدم که- بعض دختر خانم‌های آن زمان فنی نباشد- دختری بود زیبارو و خوش‌هیکل و جذاب و باکمال و خلاصه همه چیز تمام. بعد از چند دیدار هم‌دیگر را برای دوستی پسندیدیم و با هم دوست شدیم. تا یادم نرفته بگویم که این دختر خانم طرفدار پر و پا قرص یکی از گروههای سیاسی آن دوران بود....


دست‌پیچ
1394/1/12

برای من یکی که خوش‌مزه‌ترین غذای سلف سرویس فنی دست‌پیچ بود- غذایی که به دهانم همیشه لذیذ و مطبوع بود و سعی می‌کردم به هیچ‌وجه از دستش ندهم، خوراکی شبیه رولت گوشت که مایه‌ی اصلی‌اش گوشت‌چرخ‌کرده بود و داخلش با سبزیجات معطر و زرشک و تکه‌های کوچک گردو و ادویه و سس پر شده بود. این غذا خوراک روزهای شنبه بود...


شله‌زرد خیراتی دخترهای هنرها
1394/1/10

یک روز عصر نشسته بودیم توی کتابخانه‌ی دانشکده، با ممرضا و محسن و مسعود و دایناسر و دو سه تای دیگر سرگرم تعریف بودیم که پیروز از راه رسید و نفس نفس زنان، بدون سلام و علیک، گفت: بچه‌ها! پاشین بریم هنرها، شله‌زرد می‌دن...


آتشه
1393/9/29

من به یک دبستان ملی مختلط می‌رفتم: دبستان "راه آینده"، واقع در خیابان شاه، کوچه‌ی یغما. مدیر این دبستان- مسعود صدرایی از رفقای صمیمی پدرم بود. او با همسرش، آذر خانم، مدرسه را اداره می‌کرد، و هم او پدرم را قانع کرد که مرا به آن دبستان بفرستد. اول قرار بود به دبستان "عیسی بهرامی" که در اول خیابان منیریه- نزدیک میدان منیریه- قرار داشت، بروم. حتا برای ثبت نام به آن‌جا هم رفتیم...


آقامهدی
1393/8/3

وقتی محسن زنگ زد و خبر داد که آقامهدی فوت شده، دارد می‌رود بهشت زهرا، مراسم کفن و دفنش؛ با آن‌که ناخوش‌احوال بودم ولی گفتم من هم می‌آیم. مگر می‌شد نروم؟ آن هم به مراسم کفن و دفن کسی که کلی خاطره‌ی فراموش‌نشدنی ازش داشتم و یک‌بار فرشته‌ی نجاتم شده و جانم را خریده بود. به هر مصیبتی بود بلند شدم، آماده شدم، راه افتادم سمت بهشت زهرا...


خروس‌خوان
1393/2/15

صبح زود یکی از روزهای آخر ماه مهر بود. توی دامنه‌ی کلک‌چال بودم و داشتم به سمت قله می‌رفتم. چون وسط هفته بود مسیر خلوت بود و تک‌وتوک کوهنوردهای سحرخیز داشتند از یال کوه صعود می‌کردند. هنوز خیلی بالا نرفته بودم که پسر و دختری که فرزتر از من بودند، ازم جلو زدند. دختر کاپشن نارنجی خوش‌رنگی تنش بود و شلوار لی سرمه‌ای سیر پایش بود...


نازنین تریا!
1393/1/16

نازنین تریا! روزی که بعد از سالها محرومیت از دیدنت با شوق و ذوق تموم اومدم زیارتت و بهت‌زده دیدم که نیستی، خیرندیده‌های بی‌معرفت تبدیلت کرده‌ن به آزمایشگاه، چنون منقلب شدم که حس کردم دنیا داره رو سرم خراب می‌شه. یدفه چشام پر اشک شد و بغض گلومو گرفت، انگار خبر درگذشت عزیز نازنینی را شنیده باشم، پاهام لرزیدند. با خودم گفتم...


دایی شمرونی
1393/1/16

اون‌روز وقتی گلن‌‌آغام که رفته بود خرید، از بغل آب‌انبار معیر، از مش‌رجب سبزی‌فروش، سبزی آش شله‌قلمکار بخره، برگشت خونه و همون‌جا دم در حیاط، رو تک پله‌ی کنار در ولو شد رو زمین، چنان حال و روز پریشونی داشت که من از دیدنش دلم هفرّی ریخت پایین، هولکی گفتم...


سال 1334
1393/1/16

سال 1334 برای فامیل مادری‌ام سال خیلی نحسی بود و توی آن انواع مصیبتهای منحوس اتفاق افتاد. و چون من در اوایل همین سال به دنیا آمدم تا مدتها فکر می‌کردم علت نحسی این سال شومی وجود من بوده و این‌که من ذاتاً موجودی بوده‌ام و هستم بدبیار و سرخور و منحوس، ولی الان که بادقت به عمق مصیبتهای رخ داده در این سال فکر می‌کنم و منصفانه کلاهم را قاضی می‌کنم...


نامزدی ناکام
1392/10/26

آق‌داییم بیست‌ودوسالش تمام شده بود و گلن‌آغام عزمش را جزم کرده بود که برای شاپسر دسته‌گلش زن بگیرد. چندماهی بود که دنبال پیدا کردن عروس مناسب بسیج شده بود، هی به این در و آن در می‌زد تا بلکه دختر همه‌چیزخانمی پیدا کند. به آخان جهود هم که پارچه‌فروش دوره‌گرد مورد اعتماد اهل محل بود و...


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا