سایت نظری - ادبی مهدی عاطف راد
هم‌زاد فراکهکشانی من
1391/8/22
گرفته و دل‌خسته داشتم توی پياده‌رو قدم می‌زدم و همین‌طور بی‌هدف پيش می‌رفتم. چند روزی می‌شد كه حال خوشی نداشتم. دلم بدجوری گرفته بود. تنهایی بی‌رحمانه اذیتم می‌کرد. از بی‌کسی خسته شده بودم. احساس دلزدگی از زندگی آزارم می‌داد. ديشب وقتی از فرط  دلتنگی به ستوه آمدم، كلافه و بيچاره، از آپارتمان كوچكم زدم بیرون و پناه بردم به بالای برج بلند وسط شهرك، تا به آسمان خيره شوم...

سنگ آتش‌سرشت
1391/7/13
 روزی روزگاری پیرمردی زندگی می‌کرد که زندگی خیلی سختی را پشت سر گذاشته و رنج زیادی برده بود. سوزانترین آرزوی قلبی این پیرمرد کهن‌سال این بود که زمان به عقب برگردد و او به دوران جوانی بازگردد و زندگی در این دوران را از نو آغاز کند. ولی این آرزو را برای همیشه در قلبش پنهان کرده و با کسی در باره‌اش صحبت نکرده بود. تا این‌که یک روز دیگر نتوانست طاقت بیاورد و...

ماهور
1391/7/13
پیرمرد تک و تنها روی مبل راحتی جلو پنجره لم داده بود، داشت به نوای محزون تار که از باندهای سالن پذیرایی پخش می‌شد، گوش می‌داد و رفته بود تو حالی خوش. کاست را مهندس جلیلی، دوست تنها فرزندش بهروز که بیست و پنج سال بود آمریکا بود، آورده بود. مهندس عاشق موسیقی سنتی بود و چون می‌دانست او هم شیفته‌ی نغمه‌های قدیمی‌ست، هروقت به دیدنش می‌آمد، برایش کاست یا صفحه‌ای می‌آورد...

جهان‌پهلوون
1391/7/12
وقتی می‌اومد رو تشك از زور هيجان می‌خواستيم ذوق‌ترك بشيم. اشك شوق حلقه می‌زد تو چشامون. از خوشحالی نفسمون بند می‌اومد. بی‌اختيار عينهو فنر از جا می‌جستیم و با صدایی غرا  كه از زور عشق به جهان‌پهلوون می‌لرزيد، از ته دل فرياد می‌کشیديم: زنده باد شيرمرد خانی‌آباد! زنده باد جهان‌پهلوون ايران! زنده باد شاه مردای روزگار، یادگار پوريای ولی...

پیانو
1391/5/30
 روی کاناپه، روبه‌روی پیانو، چشم به راه مرگ دراز کشیده بود و به آن روز داغ تابستان فکر می‌کرد که پدرش این پیانو را برایش خریده و با وانت به خانه آورده بود. چهل‌ودوسال از آن روز می‌گذشت ولی انگار همین چند روز پیش بود. چهل‌ودوسال عشق. چهل‌ودوسال رنج و شادی. و آن دلدادگی دیوانه‌وار، و آن فاجعه‌ی مرگبار...

عکاس‌خانه
1391/4/28
سالها بعد، یک روز صبح اول وقت، برای گرفتن عکس فوری گذرم به عکاس‌خانه‌ی "سارخوان" افتاد. توی عکاس‌خانه هیچ‌کس نبود، جز پیرمردی که پشت پیش‌خوان نشسته و روی میز جلوش پر بود از عکسهای ریز و درشت مرد و زن و بچه در قطعهای مختلف. پیرمرد وقتی فهمید آمده‌ام یک عکس فوری جهت چسباندن به تذکره‌ام، بیندازم، راهنمایی‌ام کرد به طرف اتاق تاریک عکاسی...

غلام‌خان
1391/4/12
چیه؟ خوزه! به کی این‌طور زل زدی؟ تو هم مث من رفتی تو نخ اون مردک که او‌ن‌جا نشسته؟ درست اول طلوع سپیده پیداش شد. رو‌به‌روی ساختمون سازمان ملل، اون تیرک چوبی رو، با اون کاغذی که نمی‌دونم روش چی چی نوشته، فرو کرد تو زمین، کنارش چندک زد. دستاشو گذاشته رو قلبش. انگار قلبش درد می‌کنه. شاید هم می‌ترسه قلبش از قفس سینه‌ش فرار کنه...

خطابه‌ی تدفین
1391/3/31
هوا بدجوری گرفته. آسمان توهم است. نگاهش که می‌کنی دلت می‌گیرد. از دیروز ابرهای سیاه خسیس کیپ ف کیپ آسمان را پوشانده‌اند، بدون این‌که نم پس بدهند. ابرهای عقیم بی‌باران. ما- بچه‌های آن تو- و چند تا از همسایه‌هاش، تو این هوای دلگیر، ساکت و صامت، دور تا دور قبر ایستاده‌ایم. هیچ زنی بین‌مان نیست. از فامیل‌هاش هم کسی نیست. نمی‌دانم...

مرغ حق
1391/3/25
سرم از زور درد دارد می‌تركد. دوتای ديگر استامينوفن كدئين پشت سر هم می‌اندازم توی دهانم، بدون آب قورت شان می‌دهم. مزه تلخشان را حس نمی‌كنم. دهانم تلختر از آنهاست. تمام وجودم يك‌پارچه تلخی است. انگار زندگی‌ام را فرو كرده‌اند توی جوهر زقوم، هفت بار آن تو شست‌وشو داده‌اند. می‌بينمت كه  تف می‌اندازی تو صورتم، تفی آغشته به خون...

چمدان
1391/3/20
 ساعت پنج و پنجاه دقیقه است. روی نیمکتی، کنار میدان وسط پارک، روبروی استخر نشسته‌ام و دارم روزنامه می‌خوانم. منتظرم کلاس نقاشی مهرشید تمام شود، بیاید سراغم، با هم برگردیم خانه. کلاس‌شان تو ساختمان کانون پرورش فکری، ته خیابانی‌ست که آن طرف میدان، درست روبروم قرار گرفته. ساعت شش کلاسش تمام می‌شود و در حالیکه کیف نقاشیش را انداخته پشتش، دوان‌دوان می‌آید سراغم...

صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا