جزیره‌ی مرگ
1404/11/1
راخمان اسمی بود که یکی از دوستان مشترک شوخ‌طبع رویش گذاشته بود، به این خاطر که در آخر ماجرایی غم‌انگیز، یک دل نه صد دل، عاشق سرگئی راخمانینف و موزیک محشرش شده بود. خودش هم از این اسم خیلی خوشش آمده و آن را با رضا و رغبت پذیرفته بود، برای همین، ما دوستانش، بهش راخمان می‌گفتیم...

بیژن‌خان
1404/10/1
مسئول دفتر حفاظت رکن دوی ارتش در دانشگاه تهران، از چند ماه قبل تا چند ماه بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، مردک پاچه‌ورمالیده‌ای بود قدکوتاه و خپله با قیافه‌ای کریه و چندش‌آور و اخمهای همیشه تووهم به اسم بیژن‌خان. این دفتر اتاقکی بود کنار دانشکده‌ی هنرهای زیبا و ...

لان ژافیت و گل نسرینش
1404/9/1
ساعت یازده شب بود که لان ژافیت زنگ زد و در حالی که نفس نفس می‌زد، با صدایی لرزان گفت: «آب دستته بذارش زمین، فوری پاشو بیا این‌جا که حالم بدجوری زاره... دارم دیوونه می‌شم.» درحالی‌که جا خورده بودم، حیرت‌زده پرسیدم: «چی شده؟ پسر! کشتی‌یات غرق شده‌ن؟»

...


بوی گل ارغوان
1404/8/1
- اون بچه‌هه كه رفته بالا درخت ارغوان كی‌یه؟ تويی؟
- آره...
- چه بامزه! چند سالت بوده؟
- شیش سالم بوده.
- حالا چرا رفته بودی بالا درخت ارغوان؟
...

پرنده
1404/6/8
وقتی پرنده، در آن عصر بلند كسالت‌بار، در آسمان خاكستری‌رنگ شهرك دل‌مرده‌ی ما شروع به پرواز كرد، همه با چشمهای گرد شده از تحير، و انگشت تعجب بر گوشه‌ی لب، سرهای به زير افتاده‌ی خود را  بلند كردند و مات و مبهوت غرق در تماشای آن موجود شگفت‌انگيز شدند.
...

تریو پیانو
1404/5/1
پس از گذشت سالهای سال، هنوز هم که هنوز است، هروقت تریو پیانوی اپوس پنجاه چایکفسکی را گوش می‌کنم، که زیاد هم گوش می‌کنم، حتمن یاد گروه تریوپیانوی آیدا- روبن- روبیک می‌افتم و آن نوازندگان جوان پرشور و آن عصر پنج‌شنبه‌ی دهم ماه مهر که این قطعه‌ی پر از افسون را در سالن منزل دکتر هاتف اجرا کردند و ...

کافیا
1404/2/1
چندسال پیش، وقتی دانشجوی سال دوم دانشکده بودم، یک روز عصر، هوس کردم برای خریدن یک قهوه‌جوش کوچک که در آن قهوه‌‌ی اسپرسو درست کنم و یک بسته قهوه‌ی دل‌چسب، بروم به خیابان نادری- بین چهارراه فردوسی و چهارراه سعدی. آن‌جا "فروشگاه قهوه‌ی نادری" خیلی معروف بود و هم قهوه‌جوش‌های مناسبی داشت، هم قهوه‌های اسپرسوی خیلی خوبی...

بنفشه، آی بنفشه
1404/1/10
صبح روز ۲۹ اسفند بود و هنوز آقاجون گل بنفشه برای کاشتن توی باغچه‌های حیاط نخریده بود. داشت کت و شلوارش را می‌پوشید و آماده می‌شد که برود به حیاطی که سر خیابان انتظام بود و در گوشه‌اش بساط گل و بوته و نهال فروشی بود، تا از آن‌جا دو تا جعبه گل بنفشه بخرد و بدهد پادوی گل‌فروش آنها را با فرقان بیاورد دم در خانه و تحویل‌مان بدهد...

آننا سرگی‌یونا
1403/5/28
ممد چنان مخلص آنتون چخوف بود و آثارش را خالصانه-مخلصانه دوست داشت که اسمش را گذاشته بودم "ممتون چخوف". تخیل خیلی قوی و دورپروازی هم داشت به‌طوری‌که دانشجوها و استادها و کارکنان شاخص دانشکده را به صورت شخصیتهای آثار چخوف می‌دید و رویشان، بی‌مناسبت یا بامناسبت، اسم آن شخصیتها را می‌گذاشت...

باغ آلبالو
1403/1/30
از فردای شبی که به تماشای نمایش "باغ آلبالو" در تئاتر شهر رفتیم، ممتون چخوف (دوست هم‌دانشکده‌ای‌ام- ممد- که چنان شیفته‌ی آنتون چخوف و آثارش بود که اسمش را گذاشته بودم ممتون چخوف) آن‌چنان مجذوب شخصیت "پتیا"ی این نمایش شد که انگار روحش توسط او تسخیر شده باشد، و شد پتیای دوم...

 


صفحات: |1| |2| |3| |4| |5| |6| |7| |8| |9| |10|
نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا