|
راخمان اسمی بود که یکی از دوستان مشترک شوخطبع رویش گذاشته بود، به این خاطر که در آخر ماجرایی غمانگیز، یک دل نه صد دل، عاشق سرگئی راخمانینف و موزیک محشرش شده بود. خودش هم از این اسم خیلی خوشش آمده و آن را با رضا و رغبت پذیرفته بود، برای همین، ما دوستانش، بهش راخمان میگفتیم.
راخمان پیانیستی ماهر بود و معلم کاربلد پیانو. اینجا و آنجا هم رسیتال پیانو برگزار میکرد و با دوست صمیمیاش که ویولنسل میزد و به خاطر اینکه مثل مار، اندامی خیلی باریک و قدی بیش از حد دراز داشت و به قول اروپاییها چلو، یا همان ویولنسل، میزد، راخمان اسمش را گذاشته بود مارچلو، و دوست مشترک ویولنیستشان که دختر ریزنقش خوشقیافه و ملوسی بود که اسمش در اصل بنفشه بود ولی راخمان اسمش را گذاشته بود ویولت، دوتایی یا سهتایی، دوئت یا تریو از آثار آهنگسازان بزرگ کلاسیک اجرا میکردند.
راخمان سی و دو-سه ساله بود و حسابداری خوانده بود و حسابدار شرکتمان بود. علاقهی شدیدش به راخمانینف هم ماجرایی جالب و یکجورهایی غمانگیز داشت. ماجرا از این قرار بود که یک بار، آخرهای اجرای یک رسیتال پیانو از نکتورنهای شوپن، انگشتهای هردو دستش یکهو خشک شدند و کامل از کار افتادند، برای همین ناچار شد رسیتال را ناتمام قطع کند و درحالیکه از شدت ناراحتی و شرمندگی خیس عرق شده و به تته پته افتاده بود، از حاضران در سالن عذرخواهی کند. بعد از آن تا مدتها انگشتان هردو دستش مشکل داشتند و هر از گاهی بیخود و بیجهت میگرفتند و قفل میکردند یا بیحس میشدند. به چند تا پزشک ارتوپد هم مراجعه کرده بود، همگی بعد از معاینههای دقیق و آزمایشهای فراوان گفته بودند که مشکلش عصبی است و اعصاب انگشتها بدجوری زیر فشارند و بهش قرصهای آرامبخش داده و ورزشهایی مثل یوگا برایش تجویز کرده بودند ولی هیچکدام از آنها موثر واقع نشده بودند و مشکل گرفتگی یا بیحسی انگشتها چند ماهی ادامه پیدا کرد، بهطوریکه دیگر نمیتوانست پیانو بزند. همین باعث افسردگی شدیدش شد، به طوری که مدتها بدجوری دپرس بود و دل و دماغ انجام هیچ کاری را نداشت. شرکت هم مرتب نمیآمد و وضع روحی درب و داغانی داشت. تا اینکه یکی از دوستان او را پیش روانکاوی که اهل موزیک کلاسیک هم بود و روانکاوی بامعلومات و کاربلد بود، برد و روانکاو بعد از آشنایی با او و مشکلش، برایش چند جلسهی مشاوره گذاشت و در آن جلسات به صحبتهای او با حوصله گوش داد و بعدش باهاش کلی صحبت کرد. در ضمن صحبتهایش در یکی از جلسات، جریان افسردگی سرگئی راخمانینف، پیانیست و آهنگساز بزرگ روس، را برایش تعریف کرد که در سالهای ابتدای آهنگسازیاش، وقتی هنوز خیلی جوان بود، بعد از شکست اجرای سمفنی شمارهی یکش در سنتپترزبورگ، دچار افسردگی شدید شد و مدتها دست و دلش به کار آهنگسازی نمیرفت تا اینکه نزدیکانش او را بردند پیش روانکاوی به اسم دکتر داهل و او با شیوهی درمانی خاصی که ترکیبی بود از تلقین و تشویق و القای قدرت روانی و حس اعتماد به خود، افسردگی راخمانینف را کمکم و با هوشمندی درمان کرد و تشویقش کرد به ساختن دومین کنسرتو پیانوش که راخمانینف آرزوی ساختنش را داشت و قولش را به برگزار کنندگان کنسرتهایش داده بود. با تشویقهای دکتر داهل، راخمانینف کنسرتو پیانوی شمارهی دو را ساخت که یکی از شاهکارهای درخشانش شد و با استقبال پرشور شنوندگان و منتقدان روبهرو شد و توانست افسردگی راخمانینف را از بین ببرد، و سرانجام او را دوباره به دنیای موزیک و آهنگسازی برگرداند. این کنسرتو پیانو را هم، به نشانهی قدردانی و سپاسگزاری، تقدیم کرد به دکتر داهل.
این تعریف آن دکتر روانکاو راخمان را تشویق کرد به آشنایی بیشتر با زندگی و آثار راخمانینف و همین باعث شد که به قول خودش راخمانینف را کشف کند و عاشق او و آثارش شود و همین عشق شدید نسبت به آثار این آهنگساز نابغه انگیزهای شد که کمکم افسردگی را با تمام عارضههایش فراموش کند، گرفتگی انگشتهایش هم بعد از چند ماه کم و کمتر شدند و بعد هم به طور کامل از بین رفتند و او با روحیهای تازه و پر از انرژی مثبت دوباره به دنیای موزیک و تمرین پیانو برگشت و کلاسهای آموزش پیانوش را از سر گرفت، همینطور برگزاری رسیتال پیانو و اجرای دوئت و تریو با مارچلو و ویولت را.
و از همان روزها بود که شروع کرد به اجرای آثار پیانویی راخمانینف، از جمله سوناتها و پرهلودها و اتودها و اتودتابلوها و نکتورنها و سایر آثارش را، و رسیتالی نداشت که در آن چند قطعهی پیانویی از راخمانینف را اجرا نکند. بعد هم در رسیتالی با مارچلو، سونات ویولنسل راخمانینف را اجرا کردند و همینطور در رسیتالی با ویولت دو دوئت رقص مجار و رمانس او و در رسیتال دیگری با مارچلو و ویولت دو تریوی الژیکش را اجرا کردند و از همان زمان راخمانینف شد آهنگساز محبوب راخمان و آثارش شدند آثار محبوبش هم برای شنیدن و هم اجرا کردن، و از همان زمان بود که نام راخمان رویش گذاشته شد و دوست پیانیست ما اسمش شد راخمان.
عشق راخمان به راخمانینف باعث شد که کم کم کلکسیون مفصلی از آثار این آهنگساز را به صورت صفحهی سی و سه دور گرامافن یا نوار کاست جمعآوری کند و هروقت در خانهشان با هم بودیم، یکی از آنها را برای ما میگذاشت و به لطف و مرحمت عشق آتشینش به راخمانینف بود که ما به تدریج با ساختهی اصلی راخمانینف از جمله سه سمفنیاش، چهار کنسرتو پیانوش، رقصهای سمفنیکش، قطعهی سمفنیک-آوازیاش به اسم زنگها، کانتات بهارش، راپسودی روی تمی از پاگانینیاش، کاپریس بوهمیاش، پوئم سفنیهای صخره و جزیرهی مرگش و اپراهایش- آلکو و فرانچسکا دا ریمینی و شوالیهی خسیس- آشنا شدیم و شنیدن این آثار رمانتیک دلنشین عشق شدید راخمان به راخمانینف و آثارش را به ما هم کم و بیش سرایت داد.
بیشتر از تمام ساختههای راخمانینف، راخمان عاشق پوئمسمفنی «جزیرهی مرگ» او بود و هر بار که منزلشان با هم بودیم، حتمن صفحهاش را که هربرت فن کارایان رهبری کرده و ارکستر فیلارمونیک برلین اجرا کرده بود، برایمان میگذاشت روی گرامافن و ازمان میخواست که در سکوت و با تمرکز کامل، با تمام حسهای بیرونی و درونی وجودمان آن را بشنویم. خودش هم یکپارچه شوق و ذوق، با حالتی که انگار تمام حسهایش را توی گوشهایش جمع کرده، با نهایت دقت و تعمق، آن را گوش میداد و بعد از تمام شدنش، با شور و شوق فراوان برایمان توضیح میداد که موزیک «جزیرهی مرگ» چه دلانگیز و هنرمندانه حرکت آرام موجهای دریا و پارو زدن قایقران و حرکت آرام قایق بر آب مواج دریا را مجسم کرده است.
بین راخمان و مارچلو و ویولت رابطهای کم و بیش پیچیده و کمی هم عجیب غریب وجود داشت که من آگاهی چندانی از جزئیاتش نداشتم، چون آشنایی زیادی با مارچلو و ویولت نداشتم و آشنایی من با آنها در حد سلام و احوالپرسی ساده توأم با ادب و احترام و لبخندی دوستانه بود. من بیشتر با راخمان دوست بودم و با او دوستی به نسبت صمیمانهای داشتم و عامل دوستیمان هم همکار بودنمان در شرکتی بود که در آن کار میکردم و علاقهی شدید هردومان به موزیک کلاسیک بود و همین دو عامل ما را تبدیل به دوستانی کم وبیش صمیمی کرده بود، ولی آشنایی من با مارچلو و ویولت به این خاطر بود که آنها دوستان صمیمی راخمان بودند و به واسطهی او بود که من با آنها آشنا شده و رابطهی سادهای پیدا کرده بودم. برای همین شناخت چندانی از آنها نداشتم و تنها راخمان را نسبتن خوب میشناختم. به هرحال با شناخت کم و بیش محدودی که از آنها داشتم و مشاهداتم از طرز حرف زدن و شوخی کردن و رفتارشان با هم، حس میکردم که آن سه تا دوستانی خیلی صمیمی هستند که بینشان روابطی فراتر و عمیقتر از یک دوستی ساده وجود دارد. روشنتر بگویم، احساس میکردم که راخمان و مارچلو هر دو ویولت را خیلی دوست دارند و شاید هم عاشقش باشند، و با هم رقابتی پیدا و پنهان، اگرچه رفیقانه و جوانمردانه، در محبت کردن به او و تلاش برای به دست آوردن دلش داشتند. ویولت هم، آنطور که حس من به من میگفت و معمولن هم دروغ نمیگفت، هردوی آنها را خیلی دوست داشت ولی برایم روشن نبود که کدامیکی را بر دیگری ترجیح میدهد و کدام را بیشتر دوست دارد. به عبارت دیگر، رفتار ویولت با آندو طوری بود که گاهی احساس میشد که بیشتر به این یکی علاقه دارد و گاهی به آن یکی، گاهی با اینیکی صمیمیتر بود و گاهی به آنیکی نزدیکتر و خودمانیتر نشان میداد، به طوری که نمیشد تشخیص داد یا دست کم من نمیتوانستم تشخیص بدهم که ویولت کدامیک از آن دو را بیشتر دوست دارد، شاید هم هردو را به یک اندازه دوست داشت، همچنین میزان و حد دوست داشتنش هم برایم روشن نبود و دست کم من نمیتوانستم تشخیص بدهم که آیا عاشق یکی از آندو هست یا اینکه احساسش نسبت به هردوی آنها یک احساس دوستانهی ساده و معمولی است. خلاصه که روابط متقابل آن سه تا با هم برای من کم و بیش پیچیده و پوشیده در هالهای از رمز و راز و ابهام بود.
راخمان و مارچلو و ویولت بیشتر وقت آزادشان را سهتایی با هم میگذراندند و یا با هم تمرین سهنوازی میکردند یا به کنسرت موزیک کلاسیک یا تماشای باله یا اپرا میرفتند، گاهی هم به سینما یا تئاتر یا مرکزهای فرهنگی دیگر، مثل موزه یا نمایشگاه نقاشی، میرفتند، گاهی هم برای گردش و تفریح به پارک یا پیکنیک میرفتند. گاهیوقتها من هم، البته به ندرت، به دعوت راخمان با آنها همراه میشدم یا آنطور که راخمان برایم تعریف میکرد، دوستان مشترک دیگری دعوت میشدند و همراهشان میرفتند.
ویولت کتاب شعر و داستان و همینطور گل و شکلات را خیلی دوست داشت، برای همین راخمان مرتب برایش کتاب شعر و داستان میخرید و مارچلو برایش شاخههای گل و بستههای شکلات میگرفت، و اینطوری در محبت کردن به او هم با هم رقابتی جالب و بامزه داشتند و با دادن هدیه به آن دختر ملوس موخرمایی که همیشه موهایش را پشت سرش به صورت دم اسب میبست، خوشحالش میکردند.
دربارهی رابطهی راخمان و مارچلو با ویولت، نظر شخصی من این بود که راخمان با ویولت خیلی بیشتر جور، یا به اصطلاح فرنگیها، مچ بودند و با هم تناسب بیشتر و هماهنگی چشمگیری داشتند، و برای هم خیلی مناسبتر بودند تا مارچلو و ویولت. راخمان هم خیلی خوشتیپتر از مارچلو بود و چهره و هیکلش شباهت خاصی به استیو مککویین داشت و مثل او جذاب بود ولی مارچلو قیافهای کم و بیش معمولی، اگر نگویم زشت، داشت. قدش هم خیلی دراز و اندامش خیلی لاغر بود و در مجموع ظاهری قناس داشت که با ویولت که دختر قدکوتاه و ریزه میزه و ملوس و تودلبرو بود، هیچ تناسبی نداشت و اگر نظر من را میپرسیدند، بدون رودربایستی میگفتم که برای هم اصلن مناسب نبودند. از نظر اخلاق و رفتار هم راخمان و ویولت بیشتر به هم شباهت داشتند تا مارچلو و ویولت. راخمان و مارچلو هم دو خونگرم و زودجوش و خوشرو و برونگرا بودند، درحالیکه مارچلو بیشتر سرد و دیرجوش و اخمو بود و اغلب توی خودش بود. از نظر علاقهها و سلیقهها هم راخمان و ویولت به هم نزدیکتر بودند تا مارچلو و ویولت. راخمان و ویولت هردو کتاب شعر و داستان و رمان میخواندند درحالیکه مارچلو بیشتر کتابهای تاریخی و سفرنامه را دوست داشت. آندو بیشتر موزیک دورهی رمانتیک را دوست داشتند، درحالیکه مارچلو عاشق موزیک دورهی باروک بود. راخمان و ویولت بیشتر دوست داشتند بروند سینما ولی مارچلو تئاتر را ترجیح میداد. آندو اهل تحرک و انواع ورزشها بودند درحالیکه مارچلو کمتحرک بود و حال و حوصلهی ورزش نداشت، و موردهای دیگر...
به هرحال، با توجه به این چیزهایی که دیده بودم و میدیدم، این نظر شخصی من این بود که راخمان و ویولت برای هم مناسبتر هستند تا مارچلو و ویولت و اگر من جای ویولت بودم چشم بسته و بی برو برگرد، حتمن راخمان را بر مارچلو ترجیح میدادم و او را برای دوست داشتن و، احیانن عاشق شدن، انتخاب میکردم. با این وجود از ته دل ویولت و عمق و ماهیت احساساتش نسبت به آندو آگاهی دقیقی نداشتم و هرچه هم سعی میکردم چیزی حدس بزنم یا از ته و توی قضیه سر در بیاورم، کمتر موفق میشدم.
یک خصوصیت بارز دیگر راخمان هم بیقراریاش بود و اینکه مثل راخمانینف خیلی اهل سفر بود و خیلی نمیتوانست یک جا بند شود، و این بیقراریاش در تضاد با ویولت و مارچلو بود که هر دو روح خیلی آرامی داشتند. برای همین هر چند وقت یکبار شور و شوق سفر تمام وجود راخمان را پر میکرد و بار سفر را میبست و راهی سفرهای دور و دراز میشد، و ما برای مدتی ازش بیخبر میماندیم. در این مدت، ارتباط من هم با مارچلو و ویولت تقریبن قطع میشد و به ندرت میدیدمشان و میبایست چند هفته یا چند ماهی منتظر بمانم تا راخمان از سفر برگردد و باز هم ارتباطمان با او و دوستانش برقرار شود.
گفتم که راخمان عاشق «جزیرهی مرگ» راخمانینف بود و آنطور که خودش میگفت و مطمئنم که اغراق نمیکرد، روز و شبی نبود که آن را تنهایی یا در کنار دوستی یا دوستانی نشنود. هروقت هم که در منزلشان با هم، دوتایی، یا با دوستان دیگر، بودیم، صفحهاش را برایمان میگذاشت و با هم میشنیدیمش. از توضیحات پشت کاور صفحه، راخمان با ماجرای آفرینش این قطعه توسط راخمانینف آشنا شده و آن را برای ما هم تعریف کرده بود. آنطور که او تعریف کرده بود، «جزیرهی مرگ» عنوان یک تابلوی نقاشیست که چند ورژن از آن را، نقاش سمبلیست سوییسی سدهی نوزده میلادی- آرنولد بوکلین- کشیده است. عکس سیاه و سفید یکی از آنها در نمایشگاهی در پاریس به نمایش درآمده بوده و راخمانینف در دیدارش از پاریس آن را در آن نمایشگاه دیده و از آن خیلی خوشش آمده و همین عکس سیاه و سفید، قطعهی «جزیرهی مرگ» را به او که مدتی بود که در جستوجوی سوژهی مناسبی برای ساختن یک پوئم سنفنی بود، الهام بخشیده بود.
عکس کوچکی از این تابلو پشت کاور صفحهی «جزیرهی مرگ» بود و راخمان آن را به ما نشان داده بود. بعد هم کلی تلاش کرد و به این در و آن در زد تا دوستی از فلورانس، پوستر رنگی بزرگی از آن را برایش فرستاد. او هم آن را داده بود قابساز ماهری با قاب نفیسی قاب کرده بود و قاب عکس بزرگ «جزیرهی مرگ» را به دیوار روبهروی پیانو در سالن پذیرایی خانهشان آویزان کرده بود.
در این عکس یک جزیرهی صخرهای کوچک در وسط دریا دیده میشود که دوطرفش دو دیوار دژمانند است که هرکدام چند پنجره در دو طبقه دارند و بین دو دیوار دروازهی سنگی کمارتفاعی دیده میشود که پشتش انبوهی از درختهای سرو سرسبز سر به آسمان کشیده هست. قایقی کوچک در حال نزدیک شدن به جزیره است. در جلوی قایق، تابوت سربستهای دیده میشود که پشتش بانویی سراپا سپیدپوش ایستاده و در عقب قایق، قایقرانی در حال پارو زدن و راندن قایق به سمت دروازهی جزیره است. زمینهی تابلو هم دریا و آسمان پوشیده از ابر با ترکیبی از رنگهای آبی و نیلی و کبود و خاکستری است که فضایی مهآلود و سمبولیستی ساخته و حس و حالی شاعرانه و وهمانگیز دارد که بیننده را مجذوب میکند.
این تابلو بهقدری جذاب و پرافسون بود که من هربار که میرفتم منزل راخمان، چند دقیقهای مات و مبهوت جلویش میایستادم و مسحور تماشایش میشدم. خود راخمان هم شیفتهی این تابلو بود- همانقدر که شیفتهی موزیک «جزیرهی مرگ» راخمانینف بود.
آنطور که راخمان تعریف کرده بود، بعد از اینکه راخمانینف خبردار شد که اصل تابلوی «جزیرهی مرگ» رنگیست نه سیاه و سفید، از ساختن اثرش سرخورده و پشیمان شد و در نامهای به دوستی نوشت که الهامبخش قطعهی «جزیرهی مرگ» به او عکس سیاه و سفید تابلو بوده و اگر میدانسته که اصل تابلو رنگیست، هرگز این قطعه را نمیساخته. راخمان همیشه شوخی میکرد که چه خوب شد که راخمانینف نمیدانست که اصل تابلو رنگی است و در پاریس عکس سیاه و سفید آن را دید و این قطعه به او الهام شد وگرنه این قطعه را نمیساخت و دنیای موزیک از چنین شاهکاری محروم میماند.
چند ماه بعد از اینکه راخمان قاب پوستر «جزیرهی مرگ» را به دیوار سالن پذیراییشان، آویزان کرد، یک روز، توی شرکت، بیمقدمه سر صحبت را با من باز کرد و گفت که تصمیم دارد برود اروپا و مدتی آنجا باشد و بگردد. پرسیدم کجا میخواهد برود. گفت اول میخواهد برود پاریس و عکس سیاه و سفیدی را که از تابلوی «جزیرهی مرگ» گرفته شده و راخمانینف آن را دیده بوده و حالا در موزهای در مرکز پاریس است، ببیند، بعد هم میخواهد، به دعوت یکی از دوستان مشترکمان که ساکن فلورانس است، برود فلورانس و مدتی پیش آن دوستمان بماند و از جایی که آرنولد بوکلین چند ورژن از تابلوی «جزیرهی مرگ» را نقاشی کرده بوده، دیدن کند، بعدش هم میخواهد برود وین، پیش دوست اتریشیاش که در آنجا آموزشگاه موزیک کلاسیک دارد و ازش دعوت کرده تا در آموزشگاهش به عنوان معلم پیانو مشغول کار شود. پرسیدم که سفرش حدودن چه مدت طول میکشد، گفت هیچ معلوم نیست و شاید دیگر هیچوقت برنگردد تهران. حیرتزده پرسیدم پس تکلیف ویولت و علاقهاش به او چی میشود، مگر دوستش ندارد، گفت چرا خیلی خیلی دوستش دارد و کار احساسش به او از دوست داشتن گذشته و رسیده به جایی که یک دل نه صد دل عاشقش است، پرسیدم پس برای چی میخواهد او را بگذارد و برود، آهی از ته دل کشید و شروع کرد به آوردن بهانههای جورواجور که مثلن حس میکند که به درد او نمیخورد و نمیتواند ویولت را خوشبخت کند، برای همین میخواهد بگذارد و برود. بهتزده پرسیدم برای چی چنین فکری میکند. گفت چون با شناختی که از خودش و ویولت دارد خودش را لایق او نمیداند و حس میکند که مرد مناسبی برای او نیست و ویولت در کنار او نمیتواند زندگی خوب و خوشی داشته باشد و از این جور حرفهای بچه گول زن و بهانههای واهی و توجیههای باورنکردنی. بعد از اینکه کلی سوآلپیچش کردم، سرانجام از زیر زبانش کشیدم بیرون که چون مارچلو با تمام وجودش عاشق ویولت است و به نظر او هم برای زندگی کردن با ویولت خیلی لایقتر و مناسبتر از اوست، برای همین او میخواهد از زندگی آنها برود بیرون تا سدی بر سر راه خوشبختیشان نباشد و مثل دیوار بین او و ویولت فاصله نیندازد و آنها بتوانند بدون مزاحمت او با هم باشند و ازدواج کنند و خوشبخت شوند.
فکر میکرد که عشق به ویولت تنها دلخوشی زندگی مارچلو است و حس میکند اگر این دلخوشی از او گرفته شود، نمیتواند دوام بیاورد و حتمن بلایی سر خودش میآورد، بنابراین او حق ندارد و نمیتواند و نمیخواهد و رفیقانه نمیداند که این تنها دلخوشی را از او بگیرد و از این تنها مایهی روشنی زندگیاش محرومش کند، برای همین تصمیم گرفته که ویولت را برای او بگذارد و برود جایی که مزاحم تنها دلخوشی زندگی دوستش نشود، و از اینجور حرفها...
هرچی سعی کردم قانعش کنم که به نظر من او خیلی مناسبتر از مارچلو برای ویولت است و ویولت با اوست که میتواند خوشبخت شود نه با مارچلو، چون به نظر من آنها از هر نظر جفت خیلی مناسبتری برای هم هستند تا مارچلو و ویولت، قانع نشد که نشد و مدام همان حرفهای قبلی خودش را به صورتهای مختلف تکرار کرد و سرسختانه گفت که تصمیم قطعیاش را گرفته و به زودی راهی سفر به اروپا میشود. اصرارهای من برای قانع کردن و منصرف کردن از رفتنش هم فایدهای نداشت و نتوانست او را که آدمی یکدنده بود، از خر شیطان بیاورد پایین و از تصمیمش منصرف کند.
دوهفته بعد، راخمان از شرکت استعفا کرد و سه هفته بعد به گودبای پارتیاش دعوتم کرد. در آن مهمانی که مارچلو و ویولت و تعدادی دیگر از دوستان شرکت داشتند، راخمان، برای آخرین بار، هم دو تریوی الژیک راخمانینف را با ویولت و مارچلو برایمان اجرا کرد، هم چند تا از پرهلودها و اتودهای راخمانینف را برایمان با پیانو زد و هم ارنجمنتی از جزیرهی مرگ راخمانینف را که خودش برای پیانو تنظیم کرده بود، برایمان اجرا کرد و اشکهای من و چندتای دیگر از جمله ویولت را درآورد. بعدش هم صفحهی گرامافن اجرای ارکسترال آن را، به رهبری هربرت فن کارایان با ارکستر فیلارمونیک برلین، برایمان گذاشت. پارتی خیلی خوبی بود و برای من خیلی باحال و محشر بود، و فراموشنشدنی. و حالا هم که سالها از آن شب گذشته، هنوز تمام لحظههای آن شب فراموشنشدنی، زنده و با تمام جزئیات، توی ذهنم و جلوی چشمهایم است.
چند روز بعد راخمان راهی پاریس شد. من و مارچلو و ویولت و چند تا دیگر از دوستان هم برای بدرقهاش به فرودگاه مهرآباد رفتیم و از آنجا، با هواپیمای ایرفرانس به مقصد پاریس پرواز کرد. قرار گذاشته بودیم که با هم به طور مرتب و زود به زود مکاتبه داشته باشیم و از طریق نامه از حال و روز هم با خبر شویم.
نخستین نامهاش سه-چهار هفته بعد از رفتنش به دستم رسید. نوشته بود که به موزهای که عکس سیاه و سفید تابلوی «جزیره مرگ» در آن هست، رفته و از آن عکس قدیمی دیدن کرده و حس و حالی را که راخمانینف هنگام دیدن آن عکس داشته، تجربه کرده و حال خیلی خوشی پیدا کرده. در نامهاش هیچ اشارهای به ویولت و مارچلو نکرده بود. چند روز بعد جواب نامهاش را به آدرسی که پشت پاکت نامه نوشته بود، دادم.
نامهی بعد را ماه بعد، از فلورانس، برایم فرستاد. نوشته بود که به دیدن استودیوی نقاشی بوکلین که حالا تبدیل به موزه شده رفته و از آنجا دیدن کرده، همچنین به گورستانی رفته که در آن آرنولد بوکلین به خاک سپرده شده، و از مزار و بنای یادبودش دیدن کرده، به دیدن گورستان انگلیسیها در فلورانس هم رفته و در آنجا حسابی گشته و از بخشهای مختلفش دیدن کرده. نوشته بود که بعضیها میگویند که این گورستان که یکی از بچههای خردسال بوکلین هم که در کودکی مرده، در آن به خاک سپرده شده، الهامبخش تابلوی «جزیرهی مرگ» به بوکلین بوده ولی او (یعنی راخمان) هیچ شباهتی بین این گورستان و «جزیرهی مرگ» تابلوی بوکلین نمیبیند و با این نظر موافق نیست. چهار کارت پستال هم ضمیمهی نامهاش بود، یکی از موزهی بوکلین، یکی پرترهای از خود بوکلین، دو تا هم از گورستان انگلیسیهای فلورانس- یکی از دورنمایش و دیگری از داخلش. جواب نامهاش را با نامهای مفصل دادم.
مدتی بعد نامهی دیگری ازش دریافت کردم که در آن نوشته بود که میخواهد به پُنتیکُنیسی، معروف به جزیرهی موش، در غرب یونان برود، چون شنیده که بوکلین مدتی در این جزیره بوده و حدس زده میشود که شاید این جزیرهی کوچک الهامبخش تابلوی «جزیرهی مرگ» به او بوده. نوشته بود که تصمیم دارد که از فلورانس با ترن به بندر بریندیزی در جنوب شرقی ایتالیا برود و از آنجا با کشتی روانهی جزیرهی کُرفو در غرب یونان شود و از آنجا با قایق پارویی خودش را به جزیره پنتیکنیسی که نزدیک جزیرهی کرفو است، برساند. بعد از چند هفته کارت پستالی از منظرهی آن جزیره، از فلورانس، برایم فرستاد و نوشت که به آن جزیره رفته و چند روزی آنجا بوده و از همهجای این جزیرهی سرسبز، از جمله کلیسای کوچکش، در میان بیشهای پر از درختان سرو، دیدن کرده ولی با وجود این درختان سرو، به نظرش جزیره شباهت چندانی به تابلوی جزیرهی مرگ بوکلین نداشته و خیلی بعید است که الهامبخش تصویر این تابلو به او بوده باشد، بنابراین، بعد از چند روز اقامت در جزیره به فلورانس برگشته و حالا در فلورانس است.
انگار جزیرهی مرگ بدجوری راخمان ما را افسون کرده بود، چون چند وقت بعد در نامهی دیگری خبر داد که راهی جزیرهی دیگری در سیسیل است که خبردار شده که بوکلین مدتی هم آنجا بوده و بعضیها احتمال دادهاند که شاید این جزیره، الهامبخش تابلوی «جزیرهی مرگ» به او بوده- جزیرهی استرومبولیچیو، نزدیک آتشفشان استرومبولی، در سیسیل. اگر آنجا هم شبیه «جزیرهی مرگ» بوکلین نباشد، از همانجا با قایق روانهی جزیرهی سنت جرج در منطقهی مونتهنگرو میشود تا ببیند آیا آن جزیره شباهتی به جزیرهی مرگ بوکلین دارد یا نه.
چند هفته از راخمان هیچ خبری نبود تا اینکه بعد از نزدیک دو ماه انتظار کشیدن، نامهای از دوست مشترک فلورانسیمان دریافت کردم که خبر هولناکی میداد، و خبر هولناک این بود که چند هفته پیش، قایقی که راخمان را به جزیرهی استرومبولیچیو میبرده، نزدیک جزیره گرفتار توفان شدیدی شده و به صخرهها برخورد کرده و در هم شکسته، راخمان و قایقران هم هر دو کشته شدهاند و ساکنان بومی جزیره هم پیکر بیجانشان را که موجهای دریا به ساحل آورده بود، در گورستان جزیره به خاک سپردهاند.
خواندن آن نامه بدجوری تکانم داد و دلم را خیلی لرزاند. چه سرانجام دردناک و تراژیکی!
به این ترتیب پروندهی زندگی دوست نازنینم، راخمان، برای همیشه بسته شد و پیکر بیجان وجود بیقرارش در «جزیرهی مرگ» آرمید و به آرامش ابدی رسید.
خبر را به مارچلو دادم. او هم ویولت را باخبر کرد و هردو خیلی منقلب و بدحال شدند. برای راخمان، مارچلو، در منزلشان مجلس یادبودی برگزار کرد. در آن مجلس، به یاد راخمان، قطعهی جزیرهی مرگ راخمانینف را شنیدیم و مارچلو و ویولت چند دوئت از راخمانینف را به یادش اجرا کردند. در منزل خود راخمان هم، خانوادهاش، مجلس یادبودی برایش برگزار کردند و ما، دوستانش، را هم دعوت کردند و یکی از دوستان پیانیستش، به یاد او قطعههایی از راخمانینف را اجرا کرد و همین طور، تنظیم پیانویی جزیرهی مرگ راخمانینف را که خود راخمان تنظیمش کرده بود، اجرا کرد.
سال بعد، مارچلو و ویولت با هم ازدواج کردند ولی، متأسفانه، چند سال بعد، نفهمیدم چرا، از هم جدا شدند و مارچلو هم هیچ بلایی سر خودش نیاورد و به زندگیاش ادامه داد.
در تمام این سالها من همیشه به یاد راخمان بودهام و به زندگیاش فکر کردهام. همیشه هم، هروقت به یاد او افتادهام، به قطعهی «جزیرهی مرگ» راخمانینف گوش کردهام. همینطور، هروقت به اثری از راخمانینف، از جمله همین قطعهی «جزیرهی مرگ» او، گوش کردهام، به یاد راخمان افتادهام.
|