بنفشه، آی بنفشه
1404/1/10

صبح روز ۲۹ اسفند بود و هنوز آقاجون گل بنفشه برای کاشتن توی باغچه‌های حیاط نخریده بود. داشت کت و شلوارش را می‌پوشید و آماده می‌شد که برود به حیاطی که سر خیابان انتظام بود و در گوشه‌اش بساط گل و بوته و نهال فروشی بود، تا از آن‌جا دو تا جعبه گل بنفشه بخرد و بدهد پادوی گل‌فروش آنها را با فرقان بیاورد دم در خانه و تحویل‌مان بدهد. در همین موقع از توی کوچه صدای گل‌فروش دوره‌گرد آمد که داشت داد می‌زد:  گل، گل، گل... همه رقم گل، بنفشه، پامچال، لاله، سوسن، سنبل.
بعدش با آوازی خوش ‌خواند:
بنفشه، آی بنفشه/ نوگل بهار، بنفشه.
بنفشه، آی بنفشه/ زینت بهار، بنفشه.
بنفشه، آی بنفشه/ رونق بهار، بنفشه.
بنفشه، ای بنفشه/ خنده‌ی بهار بنفشه.
بنفشه، آی بنفشه/ مژده‌ی بهار، بنفشه.
و باز، بعد از چند ثانیه سکوت، و احتمالن نفس تازه کردن، داد زد:
گل، گل، گل... همه رقم گل، بنفشه، پامچال، لاله، سوسن، سنبل.
و بعدش باز آواز قشنگ "بنفشه، آی بنفشه" را خواند.
آقاجون فوری کتش را تنش کرد و رفت دم در کوچه تا از گل‌فروش گل بنفشه بخرد و دیگر تا سر خیابان انتظام نرود. بعد از چند دقیقه مرد گل‌فروش دو تا جعبه گل بنفشه آورد، گذاشت کنار باغچه‌بزرگه. آقاجون هم پول بنفشه‌ها را، پس از کلی چک و چانه زدن، به گل‌فروش داد و او هم "خدا بده برکت"ی گفت و رفت، و باز توی کوچه صدای آواز دلنوازش که می‌خواند "بنفشه، آی بنفشه/ نوگل بهار بنفشه" بلند شد.
حیاط خانه‌ی ما در ماه فروردین پر از گل بود و گل‌های رنگ‌وارنگ خیلی قشنگش می‌کردند. شکوفه‌های دو درخت سیب، در دو گوشه‌ی شمال شرقی و شمال غربی کنار حوض‌های وسط حیاط، گل‌های درختچه‌ی ارغوان کنار گوشه‌ی جنوب غربی حوض، گل‌های بوته‌ی به‌ژاپنی در وسط باغچه کوچیکه، گل‌های زرد دو بوته‌ی یاس زرد در دو طرف باغچه‌بزرگه و گلهای شمعدانی و شاه‌پسند و شیپوری در گلدان‌های گوشه و کنار حیاط به آن لطف و صفایی خاص می‌بخشیدند و من بیشتر از همه‌شان، گل‌های به‌ژاپنی و ارغوان‌مان را دوست داشتم.
آقاجون آمد بالا و کت و شلوارش را درآورد و پی‌جامه‌اش را پوشید. بعد به من گفت: "مهدی! بیا، کمک کن، بنفشه‌ها را بکاریم."
گفتم: "چشم، آقاجون!"
و با هم رفتیم توی حیاط برای کاشتن گل‌های بنفشه. مثل هرسال برنامه‌ی کارمان این بود که آقاجون بنفشه‌ها را توی باغچه‌ها می‌کاشت و من آب‌پاش به دست، کنارش می‌ایستادم که بعد از کاشتن هر بنفشه، مقداری آب روی دست‌هایش بریزم تا دست‌هایش از گِل شسته شوند، کمی هم آب پای بنفشه‌ی تازه کاشته شده بریزم.
آقاجون بیلچه‌ی باغبانی را از توی گلدان خالی زیر سکوی جنوبی حیاط درآورد. من هم آبپاش را از آب حوض نیمه‌پر کردم و آوردم پیشش که داشت در باغچه‌بزرگه با بیلچه خاک را می‌کند و برای کاشتن بنفشه ها جا وا می‌کرد.
آقاجون، هرسال، در طول باغچه‌بزرگه که طولش نزدیک چهارمتر بود، چهار ردیف بنفشه می‌کاشت، در هر ردیف حدود پانزده تا بنفشه، به فاصله‌ی حدود بیست سانتی‌متر از هم، و فاصله‌ی ردیف‌ها از هم‌دیگر هم حدود بیست سانتی‌متر. ردیف اول بنفشه‌ها را کنار لبه‌ی جلویی باغچه و ردیف آخرشان را کنار چهار درخت بالابلند کاج انتهای باغچه و با فاصله‌ی حدود ده سانتی‌متر از آنها می‌کاشت. بوته‌های یاس زرد این باغچه هم بین بنفشه‌های ردیف آخر قرار می‌گرفتند. برای همین در ردیف آخر به جای پانزده بنفشه، ده-دوازده تا بنفشه بیشتر جا نمی‌شد.
در باغچه‌کوچکیه هم که عرضش کمتر از یک متر بود و در آن از شمال به جنوب، به ترتیب، بوته‌ی گل سرخ و درختچه‌ی مروارید و درخت سیب و بوته‌های گل به‌ژاپنی و گل‌یخ و گل محمدی قرار داشتند، جای کمی برای کاشتن گل بنفشه بود، برای همین جا برای کاشتن بیشتر از بیست گل بنفشه نداشت. آخر سر هم، چند تا بنفشه‌ی باقی‌مانده هم توی باغچه‌ی مربعی‌شکل کوچک دم در حیاط که درخت خرمالومان تویش بود، دور درخت خرمالو کاشته می‌شد.
آقاجون کنار باغچه‌بزرگه سرپا نشسته بود و با بیلچه‌اش خاک باغچه را می‌کند و تویش بنفشه می‌کاشت. من هم بعد از کاشته شدن هر بنفشه با آب‌پاش مقداری آب می‌ریختم روی دست‌های آقاجون و او زیر آب آنها را به هم می‌مالید تا خاک‌وگِل باغچه از دست‌هایش شسته شود. بعد، کمی هم آب پای بنفشه‌ی تازه‌کاشته شده می‌ریختم. بعدش، آقاجون بیست سانتی‌متری جابه‌جا می‌شد و سرگرم کندن خاک با بیلچه و جا وا کردن برای بنفشه‌ی بعدی می‌شد و همین‌طور که سرگرم کار بود گاهی با خودش این بیت شاعر محبوبش- مولوی- را با آوازی محزون می‌خواند:
باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا/ باز گل لعل‌پوش می‌بدراند قبا
و بعد دقیقه‌ای سکوت می‌کرد، بعش دوباره همین بیت را با همان آواز محزون می‌خواند.
وسط کار کاشتن بنفشه و خواندن همین بیت بود که یکهو از روی دیوار خانه‌ی آقای تقدیر- هم‌سایه‌ی دیواربه‌دیوار شرقی‌مان- آب شرّی ریخته شد روی سر و گردن آقاجون. آقاجون هولکی از جا پرید و داد زد: "آب نریزین... آب نریزین."
بعد صدای آقای تقدیر بلند شد: "آقای عاطفی! شمایین؟ تو رو خدا ببخشین. متوجه نشدم شما اونجایین."
ظاهرن آقای تقدیر در حال آب دادن باغچه و بوته‌های کنار دیوار حیاط شان با شیلنگ آب بوده و متوجه نشده بوده که  ما دم باغچه‌ایم، سر شیلنگ را گرفته بالا تا برگهای بوته‌های یاسمن و رازقی‌شان را بشوید، آب شیلنگ از روی دیوار رد شده و ریخته بود روی سر و گردن آقاجون و پی‌جامه‌اش را خیس کرده بود.
آقاجون با ناراحتی گفت: "خدا ببخشه."
و بعد پا شد، رفت سمت پله‌های ایوان تا برود داخل ساختمان، و توی اتاق، سرش را با حوله خشک کند و پی‌جامه‌ی خیس شده‌اش را دربیاورد و جایش پی‌جامه‌ی دیگری بپوشد.
بعد از چند دقیقه، آقاجون، با پی‌جامه‌ی تازه و سر و موی خشک شده، برگشت و دوباره سر جای قبلی‌اش سرپا نشست و سرگرم ادامه‌ی کار کاشتن بنفشه‌ها شد. بعد از یکی دو دقیقه نشستن و بنفشه کاشتن هم دوباره شروع کرد به خواندن همان بیت مولوی درباره‌ی "بنفشه‌ی دوتاشده در برابر سوسن و گل لعل‌پوش قبادریده" با همان لحن پرسوز محزون.
چند دقیقه بعد، وقتی داشت یکی از بنفشه‌های ردیف دوم را می‌کاشت و در حال خواندن همان بیت مولوی با همان آواز محزون تکراری بود، یکهو یک‌دانه میوه‌ی درشت درخت کاج از بالای درخت افتاد پایین، و ترقی خورد روی فرق سر آقاجون. آقاجون یکهو تکان شدیدی خورد که نشان می‌داد بدجوری هول کرده، بعد درحالی‌که با همان دست خاک‌وگلی فرق سرش را می‌مالید، سرش را بلند کرد و با غیظ و غضب به درخت کاج نگاه کرد و بلند گفت: "لعنت به شیطون."
و بعد از کمی مالش دادن فرق سرش، باز سرگرم ادامه‌ی کار کندن خاک باغچه با بیلچه و کاشتن بنفشه‌های بعدی شد.
چند دقیقه بعد که داشت یکی از بنفشه‌های ردیف ‌آخر باغچه‌بزرگه را می‌کاشت، و بین دو تا از درخت‌های بالابلند کاج ته باغچه نشسته بود، و داشت همان بیت مولوی را، این بار با آواز محزون دیگری که بی‌شباهت به آواز قبلی نبود و فقط کمی سوزوگدازش بیش‌تر بود، می‌خواند، یکدفعه صدای قارقاری آمد و بعدش چیزی شرّی ریخت روی سرش و چند لحظه بعد، مایعی سبزرنگ از بالای پیشانی آقاجون سرازیر شد به طرف ابروها و دماغش. آقاجون که معلوم بود شدیدتر از دفعه‌ی قبل هول کرده، باز تکان شدیدی خورد و هولکی از جاش بلند شد و دست خاک‌وگلی‌اش را به پیشانی‌اش کشید، بعد نگاهی به کف دستش و پس از آن نگاهی به بالا و به درخت کرد و با عصبانیت گفت: "کسی که به ما نریده بود/ کلاغ..."
بعد نگاهی به من کرد و مکثی کرد و از خواندن ادامه‌ی شعر منصرف شد. فقط گفت: "استغفراللاه."
 و  از ادامه‌ی کار کاشتن بقیه‌ی بنفشه‌ها هم به کل منصرف شد و به من گفت: "مهدی! بیا آب بریز رو دستام، ببینم."
من هم آب‌پاش را بردم جلو و  سر لوله‌اش را گرفتم پایین و آب ریختم روی دست‌های هم گل‌اندود و هم گه‌آلود آقاجون، آقاجون دست‌هایش و بعد پیشانی‌اش را حسابی شست و چندبار دستهای خیسش را محکم کشید روی موهای کم‌پشت و تنک سرش، و تمیزشان کرد. بعدش از توی باغچه‌بزرگه آمد بیرون و گفت: " بخشکی شانس!... سپلشت آید و آب ریزد و کاج افتد و بر فرق سرم زاغ بریند...نخیر... این روز آخر سالی انگار واسه من روز گه‌شانسی‌یه... من می‌رم بالا سر و کله‌مو تمیز کنم، تو نجمه رو صدا کن، بیاد، با هم بقیه‌ی بنفشه‌ها را بکارین. بلدی که؟"
گفتم: "بله، آقاجون! خیالتون راحت باشه."
آقاجون، با شک و تردید، پرسید: "از پسش برمی‌یای؟"
سرم را، به علامت پاسخ مثبت، آوردم پایین و گفتم: "بله، آقاجون! همون‌جوری که شما هر سال می‌کارین، می‌کاریم‌شون."
آقاجون گفت: "باشه. ببینیم و تعریف کنیم."
بعد رفت به طرف پله‌های ایوان که برود بالا...

نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا