یادی از همکلاسی‌ام- فریده
1405/4/19
 چند شب پیش از پیش‌آمد خیلی تلخ و ناگواری باخبر شدم که حسابی غمگین و بدحالم کرد- خبر مرگ یکی دیگر از همکلاسیهایم در دانشکده فنی- خبر درگذشت یکی از سه دختر همکلاسی‌ام در این دانشکده و پیوستنش به کاروان همدوره‌ایها و همکلاسیهای درگذشته و رهسپار قلمرو تاریک مرگ شده- خبر مرگ فریده. 
در کلاس ما، در سال ۱۳۵۲ که وارد دانشکده شدیم، تنها سه دختر بودند، در کنار بیشتر از شصت پسر: منصوره- بهجت- فریده. منصوره رشته‌ی پزشکی را دوست داشت، برای همین در سال بعد دوباره کنکور داد و در رشته‌ی پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد و در آن رشته ثبت نام کرد و دیگر به دانشکده‌ی ما نیامد. بنابراین دختران کلاس ما شدند دو تا: بهجت و فریده که دوستان صمیمی هم بودند و همیشه با هم بودند و سر کلاسها کنار هم می‌نشستند، در کتابخانه یا تریا یا سلف سرویس دانشکده هم با هم بودند و خلاصه هرجا آنها را می‌دیدیم، بیشتر وقت‌ها با هم می‌دیدمشان و به ندرت اتفاق می‌افتاد که یکیشان را تنها ببینیم. و حالا یکی از دوستانم خبر داده بود که فریده، بعد از تحمل عذاب و زجر دیرپای ناشی از یک بیماری کشنده، درگذشته و زندگی‌اش به پایان رسیده است. تا آن‌جا که من می‌دانستم فریده نهمین همکلاسی‌ام بود که مرگ به سراغش آمده بود، پیشتر از او هشت پسر از همکلاسیهایم، در طول سالهای مختلف، تسلیم مرگ شده بودند و حالا نوبت فریده شده بود. شاید تعداد همکلاسیهای درگذشته‌ام بیشتر از نه تا باشد و من از مرگ آنها باخبر نشده باشم، به هرحال آن‌چه من می‌دانم همین است که نوشتم. ۹ همکلاسی از بیشتر از ۶۰ همکلاسی‌ام در طول این پنجاه و سه سال، تسلیم پنجه‌های بی‌رحم مرگ شده‌اند، و من هم مثل بقیه منتظر اینم که کی نوبتم می‌شود و مرگ با پنجه‌های تیز جان‌ستانش به سراغم می‌آید و چنگ بر جانم می‌اندازد و آن را از من می‌گیرد.
نخستینشان محمد بود که در زمستان همان سال ۱۳۵۲، یعنی نخستین سال دانشجویی‌ام، در یک برنامه‌ی کوهنوردی درگذشت. محمد سرماخوردگی و تب داشت و با این حال عصر یک روز سرد زمستان با هوای برفی همراه اکیپ کوهنوردی دانشکده به کوه رفت و در همان راه رفت، و بعد از یکی دو ساعت کوه‌پیمایی دچار مشکل تنفسی و حمله‌ی قلبی شد و از حال رفت. هم‌نوردانش به سختی و کشان کشان او را به پناهگاه رساندند ولی پیش از رسیدن به پناهگاه تسلیم مرگ شده و جان داده بود.
بین سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ چهار تا از همکلاسیهایم- مجتبا و خشایار و محمدعلی و مرتضا- قربانی درگیریهای سیاسی شدند و مدتی زندانی و سپس کشته شدند. 
یکی دیگر از همکلاسیهایم- کورش- هم در شهریور سال ۱۳۶۰، در یکی از جبهه‌های جنگ عراق- ایران، در نزدیکی شهر سوسنگرد، در حالی‌که سوار تانک بود و فرماندهی آن را برعهده داشت، هدف حمله‌ی مرگبار عراقیها قرار گرفت و کشته شد.
همکلاسی دیگرم- جواد- در سال ۱۳۶۲، در یک تصادف رانندگی در نزدیکی زاهدان، جانش را از دست داد.
در پاییز سال ۱۳۹۲ شاپور، همکلاسی دیگرم، که اسمش را عوض کرده و صادق گذاشته بود، در پی دچار شدن به بیماری «ام اس» تسلیم مرگ شد و جانش را از دست داد.
و سرانجام، چند روز پیش نوبت نهمین همکلاسی‌‌ام، فریده، شد که پس از این‌که مدتها از بیماری موذی و بدخیم سرطان زجر کشید، مرگ به سراغش رفت و بیرحمانه او را به کام خود فروکشید.
فریده دختری ریزنقش و کوتاه‌قد و خوش‌قیافه بود و سیمایی جذاب و متانت و سادگی و وقاری گیرا داشت. خیلی ساده و پیراسته لباس می‌پوشید و تا آن‌جا که یادم هست اغلب یک پیراهن به رنگ روشن ساده یا طرحدار به رنگهای سفید یا کرم و یک شلوار جین به رنگ تیره می‌پوشید و همیشه هم بلوزش را در شلوارش می‌کرد و آن را مثل بعضی از دخترهای دیگر روی شلوار نمی‌انداخت. چهره‌اش را یا آرایش نمی‌کرد یا اگر هم می‌کرد آرایشش چنان ملایم و کم‌رنگ بود که بیننده حسش نمی‌کرد.
موهای سیاه صاف و بلندش هم همیشه روی شانه‌هایش ریخته شده بود و زلفش در بالای پیشانی‌اش حالت نیم چتری داشنتند.
جزو معدود دخترهایی بود که به یاد دارم که شترنج بازی می‌کرد و چند بار در اتاق شترنج دیده بودمش که با بهجت یا با یکی از پسرهای شترنج‌باز مشهور دانشکده که هم‌رشته‌ای‌مان بود ولی نسبت به ما سال بالایی شمرده می‌شد، در حال بازی شترنج بود.
در سال ۱۳۵۸ با یکی از پسرهای همدانشکده و هم‌رشته‌مان که ورودی یک سال پیشتر از ما بود، به نام افشین، ازدواج کرد و حاصل این ازدواج یک پسر و یک دختر با نامهای آرش و آناهیتا بودند. سالهای بعد او و خانواده‌اش به کانادا مهاجرت کردند.
 و حالا دیگر او نیست، و او رفته است، و تنها یادش باقی مانده و زجری که عزیزانش و بستگان و دوستان و آشنایانش در غم از دست دادنش می‌برند و می‌کشند. 
یادش گرامی باد.
پس از باخبر شدن از مرگش چنان متأثر شدم که این چند بیت را برایش سرودم:

دست گل‌چین مرگ بار دگر
گلی از باغ زندگانی چید
کرد پرپر گلی شکوفا را
از ستمکاری‌اش دلم لرزید.

زندگی باز در برابر مرگ
باخت افسوس و سر فرود آورد
مرگ با چیدن گل شادی
باز هم باغ را غم‌آگین کرد.

زیستن در نبرد بی‌پایان
با حریفی که نام او مرگ است
قسمتش چیست؟ باخت در پی باخت
سرنوشتش؟ شکست پشت شکست.

نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا