|
من نقش فرعی کوچکی در درام «ریموندا» که استادمان در دانشکدهی هنرهای دراماتیک و نویسنده و کارگردان گروه تئاترمان، بر اساس سوژهی داستان بالهی ریموندا، ساختهی الکساندر گلازنف، نوشته و کارگردانش هم بود، داشتم. نقش اصلی نمایش، یعنی نقش کنتس ریموندا، را استاد به دختری به نام ماندانا داده بود. ماندانا کشف تازهی استادمان و از دانشجویان جدیدش بود و بازیگری بود خیلی باهوش و بااستعداد که هم خوشبیان بود و صدای خیلی قوی و خوشآهنگی داشت، هم خیلی خوشبازی بود و چنان راحت و روان و طبیعی بازی میکرد که انگار بازیگری توی خونش بود و ژنتیک بازیگر به دنیا آمده بود. ماندانا که هنوز بیست سالش نشده بود، تازه به گروه نمایشی ما آمده بود و «ریموندا» نخستین نمایش عمومی بود که قرار بود در آن بازی کند. استاد هم بهش اعتماد کرده و نقش اصلی نمایش را به او داده بود. ماندانا اضافه بر تمام هنرهای نمایشی خیرهکنندهاش، خیلی هم خوشگل و خوشهیکل و خونگرم و تودلبرو بود و با جذابیت افسونگرانهای که داشت، خیلی زود، تمام دورووریهایش را شیفتهی خودش کرده بود.
نقش دو مرد جوان اصلی نمایش را هم فرشاد و پرهام قرار بود اجرا کنند. هردوشان دوستان صمیمیام از سالهای دانشجویی و رفقای جانجانی هم و زبدهترین بازیگران گروه تئاترمان بودند. فرشاد که خیلی خوشقیافه و خوشهیکل بود، نقش پرنس رامین را اجرا میکرد، و پرهام که او هم جهرهی بانمکی داشت، نقش پرنس ریمان را بازی میکرد، و این دو پرنس هم در نمایش ما رفقای جانجانی و صمیمیتر از برادر با هم بودند. نمایشی هم که ما قرار بود اجرا کنیم، درام تراژیکی بود دربارهی عشق شدید این دو پرنس به کنتس ریموندا و رقابت هیجانانگیزشان برای دست آوردن دل کنتس و ترفندهای گوناگونشان برای رسیدن به این هدف که در نهایت، در این رقابت، برنده پرنس رامین بود و او آن پرنس خوشبختی بود که کنتس ریموندا عشقش را پذیرفت و رسمن او را به عنوان نامزدش انتخاب کرد.
استادمان، در یکی از جلسههای توجیهی متن، گفته بود که در این نمایش میخواسته نشان بدهد که عشق شدید میتواند چنان نیروی مهارنشدنی و دیوانهکنندهای در ذهن عاشق به وجود بیاورد که افسارگسیخته باشد و دوستی را به دشمنی و محبت را به نفرت و مهر را به کین تبدیل کند و قدرت سازندهی عشق را به قدرتی ویرانگر بدل کند و از عاشق دیوانهای خطرناک و جنایتکار بسازد.
بیشتر از پنج ماه از نیمهی اول آن سال را برای اجرای این نمایش تمرین کرده بودیم و قرار بود هفتهی بعد، عصر روز جمعه که روز مهرگان هم بود، برای نخستین بار نمایش «ریموندا» را در تالار مولوی دانشگاه تهران اجرا کنیم.
از همان هفتهی اول کارمان که با تقسیم نقشها شروع شد و با جلسههای طولانی و سنگین متنخوانی و راهنماییهای استاد دربارهی چگونگی اجرای متن و مکثها و تکیهها و لحن بیان دیالگها و حرکتهای بدنی و ریزهکاریهای اجرا ادامه پیدا کرد، رابطهی دوستی صمیمانهای بین ماندانا و فرشاد و پرهام به وجود آمد و آنسه خیلی زود یک مثلث صمیمیت تشکیل دادند. بعد از هر جلسهی تمرین، معمولن سه تایی با هم میرفتند به کافهتریای آناتول فرانس، توی بلوار الیزابت، روبهروی پارک فرح، مینشستند دور میزی و کیک و قهوه میخوردند و میگفتند و میخندیدند و خوش بودند. خودم چند بار، بعد از پایان جلسهی تمرین، وقتی داشتم از جلوی آن کافه رد میشدم، آنها را داخلش دیده بودم که نشسته بودند و داشتند قهوه میخوردند یا حرف میزدند، و چنان سرگرم صحبت یا خوردن و نوشیدن بودند که مرا ندیده بودند و من هم تند از کنار پنجرهی شیشهای قدی کافه تریا گذشته و رفته بودم.
چند هفته بعد از شروع تمرینهای نمایش، یک روز صبح که رفته بودم فروشگاه بتهوون تا ازش چند تا صفحهی موزیک کلاسیک بخرم، فرشاد و پرهام را آنجا دیدم. بعد از سلام و دست دادن و حال و احوالپرسی، ازشان پرسیدم آنجا چه میکنند، فرشاد گفت که آمدهاند برای ماندانا صفحههای موزیک بالهی ریموندا را بخرند. از حرفهایشان دانستم که در دیدار دیروزشان با ماندانا، صحبت از موزیک کلاسیک و باله بوده، ماندانا گفته که خیلی دلش میخواهد بالهی ریموندای گلازونف را ببیند و حالا که امکانش نیست، دست کم دلش میخواهد که موزیکش را بشنود، چون از یکی از دوستانش که باله را در اروپا دیده، شنیده که موزیکش خیلی قشنگ است، برای همین آنها آمده بودند به فروشگاه بتهوون تا شاید شانس یاریشان کند و صفحهی موزیک بالهی ریموندا را داشته باشد تا آنها برای ماندانا بخرندش و بهش هدیه بدهند و خوشحالش کنند. خوشبختانه موزیک بالهی ریموندا، در سه صفحهی سی و سه دور، ضبط کمپانی فیلیپس، موجود بود و فروشنده آن سه صفحه و سه صفحهی دیگر از ساختههای معروف گلازونف، از جمله کنسرتو ویولنش و کنسرتو پیانوهای شمارهی یک و دو و سرناد اسپانول و فانتزی فنلاندی و پوئم سنفنیک استنکا رازین، را برای رفقایم آورد و آنها که کلی ذوق کرده بودند هر شش صفحه را با هم برای ماندانا خریدند. من هم چهار صفحه از ساختههای ریمسکی کرساکف و برودین خریدم. بعدش با هم از فروشگاه بتهوون بیرون آمدیم و قدمزنان رفتیم به سمت خیابان شاهرضا تا چند دقیقهای در پارک پهلوی بنشینیم و چایی بخوریم و گپی بزنیم، نگاهی هم به برنامههای نمایشی تئاتر شهر بیندازیم. تمام مدت بیشتر از یک ساعتی را که با این دو رفیق صمیمی قدیمیام بودم، همهاش صحبت از ماندانا بود و فرشاد و پرهام مدام، آن هم با چه شوق و ذوقی، ازش حرف میزدند و تعریف میکردند که با ماندانا فلان موزیک را شنیدهاند، با ماندانا فلان فیلم را دیدهاند، با ماندانا فلان جا رفتهاند، ماندانا فلان کتاب را خوانده، ماندانا فلان کار را کرده، ماندانا از فلان چیز خوشش میآید، ماندانا از بهمان چیز خوشش نمیآید، ماندانا این را گفته، ماندانا نظرش این است، و ...
مدام هم از ماندانا نقل قول میکردند و اغلب حرفشان با این عبارت شروع میشد که «به قول ماندانا»...
خلاصه تمام آن یک ساعت و ده-بیست دقیقهای را که با هم بودیم آنقدر از ماندانا گفتند و نقل قول کردند که من شناخت تقریبن کاملی از شخصیت آن دختر دوستداشتنی و خصوصیتهایش و دیدگاهش و طرز نگاهش به چیزهای دوروبرش و چیزهایی که دوست دارد یا ندارد و کلی اطلاعات دیگر از او پیدا کردم. وقتی که از پارک پهلوی بیرون آمدیم و با هم دست دادیم و از هم جدا شدیم، درحالیکه از پیادهروی خیابان پهلوی پایین میرفتم تا به خانه برگردم، تمام مدت مسیر به دوستانم فکر میکردم و صد در صد مطمئن بودم که هردوشان یک دل نه صد دل عاشق و دلباختهی ماندانا شدهاند و ماندانای دلربا تمام و کمال دلهای این دو رفیق خوبم را ربوده و برده و پاک شیداشان کرده. چیزی که نمیدانستم و برایم سوآل بود این بود که ماندانا چه احساسی به آنها دارد، آیا به عنوان دوست ساده به هردوشان فکر میکند یا او هم عاشق یکیشان یا هردوشان شده؟ و اگر عاشق یکیشان شده، عاشق کدامیکیشان شده؟ و اگر به عشق آن یکی جواب مثبت بدهد، سر آنیکی چی میآید؟ و اگر عاشق هردوست، آخر و عاقبت عشقش به آندو چی میشود و این عشق مثلثی به کجا میانجامد؟
اینها سوآلهایی بودند که ذهنم را بدجوری درگیر کرده بودند و هیچ جوابی هم برایشان نداشتم و همینجوری حدسهایی میزدم که معلوم نبود پایه و اساسی دارند یا باد هوایی هستند و خیالهای واهی.
بعد از این دیدار خیلی بیشتر روی رفتارها و کردارهای ماندانا در رابطه با دو رفیقم دقیق شدم و مدام زیر نظرش داشتم و با دقت مراقبش بودم و یواشکی و زیرچشمی، طوری که متوجه نشود، توو نخش میرفتم تا ببینم چهجوری با آنها رفتار میکند و چهجوری بهشان نگاه میکند و چهجوری و با چه لحنی باهاشان صحبت میکند و کار و کردارش نشاندهندهی چه جور احساس و علاقهایست. در تمام طول تمرینها، هر حرف یا نگاه یا رفتار یا واکنش ماندانا برایم نشانهای بود معنادار که تعبیر و تأویل و تفسیرشان میکردم تا از کنه و عمق احساس ماندانا نسبت به این دو رفیقم سر در بیاورم.
در نمایشی که ما قرار بود اجرا کنیم، کنتس ریموندا، بعد از اینکه پرنس رامین و پرنس ریمان، هردو، در حضور هم، بهش ابراز عشق میکنند، بهشان میگوید که هردوشان را به یک اندازه دوست دارد و هیچکدام را نمیتواند بر دیگری ترجیح بدهد، ولی چون ناچار است که تنها عشق یکیشان را بپذیرد، پس آنها باید در حضور او با هم با شمشیر مبارزه کنند و در نهایت او عشق کسی را میپذیرد که بتواند دیگری را شکست دهد و شمشیرش را از دستش دربیاورد. هردو پرنس شرط کنتس را بی چون و چرا میپذیرند و آمادهی مبارزه با هم میشوند. بعد از یک تکگویی طولانی شنیدنی توسط کنتس ریموندا در وصف عشق و تشبیهش به شمشیر و مقایسهی عاشق با شمشیرباز، دو پرنس در برابر کنتس، شمشیرهایشان را بیرون میکشند و به مبارزه با هم میپردازند، و بعد از مبارزهای سرسختانه و نفسگیر که نفسها را درسینههای تماشاگران حبس میکند، سرانجام این پرنس رامین است که ضربهای جانانه بر مچ دست رقیب میزند به طوری که شمشیر از دست پرنس ریمان بر زمین میافتد و بعد پرنس رامین با فشردن نوک شمشیرش بر سینهی پرنس ریمان، او را که قصد برداشتن شمشیرش را دارد، پس میزند و تیز و فرز شمشیرش را از روی زمین برمیدارد و کامیاب و خوشحال دو شمشیر را جلوی پاهای کنتس ریموندا روی زمین میاندازد.ش هم بعد جلوی پاهایش زانو میزند و منتظر اعلام نظرش میماند. کنتس هم با ظرافتی خاص دستش را روی سر پرنس رامین میگذارد و با صدای بلند اعلام میکند که عشق پرنس رامین را میپذیرد و نامزدیشان را اعلام میکند. با اعلام این خبر، پرنس ریمان که سرافکنده و ناکام رو به تماشاگران ایستاده و از شدت رنج ناشی از شکست و اعلام خبر نامزدی کنتس ریموندا و پرنس رامین، سر به زیر انداختهاش را بین دستهایش گرفته، ناگهان دشنهی دستهبلندی را از زیر شنلش بیرون میکشد و به سمت پرنس رامین میرود و برقآسا دشنه را تا دسته در جگرگاه رفیقش فرو میکند، بعد هم به چشم به هم زدنی دشنه را از جگرگاه رفیقش بیرون میکشد و در جگرگاه خودش فرومیکند و چند لحظه بعد، دو رفیق، کنار هم روی زمین میافتند. با دیدن این صحنه کنتس ریموندا وحشتزده چند جیغ بلند ممتد میکشد و بعد او هم کنار دو پرنس بیهوش روی زمین میافتد و همزمان چراغهای روشن بالای صحنه خاموش میشوند و نمایش به پایان میرسد.
حدود یک هفته مانده به شروع اجرای نمایش، یک روز صبح، بعد از انجام کاری اداری، چون بالاتر از سه راه عباسآباد بودم، پیاده رفتم پارک ساعی تا نیم ساعتی آنجا بنشینم و خستگی درکنم، آنجا ماندانا و فرشاد را دیدم که دست هم را گرفته بودند و داشتند خوش خوشک توی یکی از خیابانهای خلوت پارک، قدم میزدند. چنان هم توی حال و هوای خودشان غرق بودند که توجهی به اطرافشان نداشتند و من را که روی نیمکتی، در خیابانی پایینتر از خیابانی که آنها تویش قدم میزدند، نشسته بودم، ندیدند و نرم نرمک از مقابلم گذشتند و ازم دور شدند. برایم خیلی عجیب بود و سوآلانگیز که چرا پرهام باهاشان نیست. نخواستم مزاحم خلوتشان بشوم، برای همین پا شدم و پشت به آنها، رفتم توی یکی از خیابانهای دور از آن خیابان، نزدیک آبگیر پارک و آنجا روی نیمکتی خالی نشستم و چند دقیقهای آنجا خستگی درکردم و قوها و مرغابیهای شناور در برکه را تماشا کردم. بعدش هم که خستگیم کمی دررفت، پاشدم و رفتم به سمت پلههایی که بالایش درب خروجی پارک بود و چند دقیقه بعد از پارک خارج شدم، درحالیکه تمام مدت به صحنهای که دیده بودم فکر میکردم و خیلی کنجکاو بودم که بدانم چه اتفاقی افتاده و پرهام کجاست و چرا با فرشاد و ماندانا نیست.
خیلی زود آن یک هفته هم گذشت و سرانجام عصر روز افتتاح نمایش «ریموندا» در تالار مولوی شد و خوشبختانه نمایش با موفقیتی چنان چشمگیر که هیچکداممان انتظارش را نداشتیم، اجرا شد. بعدش هم تا آخر نیمهی اول ماه آبان سی اجرای موفق دیگر داشتیم و شب پانزدهم آبان شب اختتامیهی نمایش بود. آن شب، بعد از آن آخرین اجرا که با استقبالی گرم و پرشور و کفزدنهای ممتد و براوو گفتنهای تشویقکننده همراه بود، جشنی هم در باشگاه دانشگاه ترتیب داده شده بود و در آن جشن، برگزارکنندگان از کارگردان و بازیگران و دیگر دستدرکاران اجرای نمایش حسابی تجلیل و قدردانی کردند و طوری در تجلیل سنگ تمام گذاشتند که خستکی از تن همگیمان درآمد.
حدود دو هفته بعد، هنوز ماه آبان تمام نشده بود که یک شب در صفحهی حوادث یکی از روزنامههای عصر خواندم که شب قبل، جلوی در کافه دانسینگ ناتالی، نزدیک سینما ونک، تیراندازی شده و مردی با کلت کمری به مرد و زن جوانی به نامهای فرشاد م. و ماندانا ب.، بعد از بیرون آمدنشان از کافه دانسینگ، تیراندازی کرده، بعدش هم به قلب خودش شلیک کرده، و در اثر این تیراندازی، دو مرد درجا کشته شدهاند و زن به شدت زخمی شده که پیکر نیمه جانش فورن با آمبولانس به بیمارستان منتقل شده و طبق آخرین گزارشها حالش به شدت وخیم است و امکان زندهماندنش ناچیز...
|