|
چندروز پیش، در صف خرید نان
ظهر روز اول شروع جنگ
جنگ مرگبار پر خرابی و خسارتی که درگرفته است
پیرمرد سرد و گرم زندگی چشیدهای جلوتر از من ایستاده بود
پشت او من ایستاده بودم و در انتظار لحظهای که نوبتم شود
غرق فکر جنگ بودم و تمام نکبت و فلاکت و مصیبتش که ناگهان
داد غرش مهیب انفجارهای سهمگین ناشی از فرود بمبهای لعنتی تکانمان
و پر از هراس و دلهره ز جا پراندمان
دور بود اگرچه مرکز فرود بمبها از آن صف خرید نان ولی صدای انفجارشان چه هولناک بود!
چون که چند لحظهای گذشت و کمکمک
ریخت ترسمان و چیره بر هراس و اضطرابمان شدیم
پیرمرد کرد رو به من و با صدای بیرمق و لرزهدار گفت:
«من ندیدهام
در تمام طول عمر بس دراز پر نشیب و پر فراز خود
با تمام اتفاقهای خوب و بد که روی داده است و دیدهام در آن
با دو چشم خود
هیچ چیز زشتتر و شومتر و بدتر از
چهرهی کریه جنگ
با کراهتی که چندشآور است
و شرارتی که مرگپرور است
دیدهای شما؟
همصفی محترم!»
بعد آه ممتدی کشید و ساکت ایستاد.
لحظهای درون چشمهای پرهراس او نگاه کردم و سپس به پرسشش دادم این جواب را:
«نه، ندیدهام، بزرگوار!»
بعد چند لحظه مکث کردم و سپس باب بحث را گشودم این چنین:
«راستی
میدهید اجازه تا بپرسم از شما
یک سوآل؟»
گفت: «با کمال میل، همصفی محترم!»
گفتم: «از نگاه سرد و گرم زندگی چشیدهی شما که موج میزند در آن
بینشی که بیگمان نشان پختگی و بخردیست
جنگ چیست
و به چشمتان
چهرهاش چهگونه چهرهایست؟»
پیرمرد سرد و گرم زندگی چشیده آه ممتدی کشید
بعد گفت: «جنگ از نگاه من؟
جنگ از نگاه من
بدترین جنایت است
و نهایت شرارت است
جنگ دشمن تمامی امیدهای زندگان برای زنده ماندن است
جنگ دشمن به زندگی ادامه دادن است
دشمن هرآنچه خوب و سالم و ستودنیست
دشمن گل و گیاه و سبزه و درخت و بوته است
دشمن هرآنچه رستنیست
و شکفتنیست
دشمن هرآنچه دلسپردنیست
دشمن امید و آرزوست
دشمن هرآنچه شادیآفرین و مهرپرور است
دشمن نوای بلبلان و پر کشیدن کبوتران در آسمان آبیست
دشمن صفای صبحهای آفتابی است
دشمن سرود و نغمه و ترانه است
دشمن تمام خندههای شادمانه است
جنگ نفرتآور است و وحشتآفرین چرا که مایهی تباهی است و مرگ
جنگ باردار ماتم و غم مصیبت است
جنگ زایمان زجر و محنت است
جنگ دشمن خبیث و رذل شادمانی است
و کلام آخر اینکه از نگاه من
همصفی محترم!
جنگ دشمن بدون رحم زندگانی است.»
|