شهر بینوای من
1404/12/3

راهی و روانه‌ام به سوی شهر بی‌نوای گرد غم گرفته‌ام
و نشسته بر تن نحیف زخمی‌اش غبار نکبت و فلاکتی که نازدودنی‌ست
و سیاهی کدورتی که ناستردنی‌ست.

سالهای سال پیش از این چه زنده و امیدوار و شاد بود شهر پرنوای من!
قلب سالم و پر از انرژی جوانی‌اش چه خون‌دمنده و تپنده بود!
شهر آرمانی‌ام
شهر روشنایی امیدهای گم‌شده
شهر آسمانی‌ام که آسمان هر شبش
غرق بود در درخشش ستاره‌های تابناک بی‌شمار
و پر از صدای سازهای دل‌نواز بود و نغمه‌های خوش‌نوا
در تمام طول روز و شب
شهر دلگشای من.

راهی و روانه‌ام به این امید واپسین که شانس یار من شود و باز هم ببینمش
شهر بی‌نوای سالها ندیده را
که دلم برای دیدنش همیشه تنگ بوده است و هست
شهر گم‌شده درون گردباد فاجعه
و اسیر تندباد اتفاق‌های ناگوار
شهر غرق در هزارها هزار سانحه
شهر اشکها و آه‌ها
شهر بی‌نوا.

می‌روم قدم‌زنان و جست‌وجوکنان
در مسیر پرسه‌های خستگی و دلشکستگی پرکسالتی که بی‌نهایت است
و من، این مسافر غریبه را، برای سالهای سال کرده است اسیر تنگنای خود
پرسه‌های تشنگی زجرآور همیشگی من
با تمام قصه‌ها و غصه‌های بی‌شمار ناشمردنیش
با تمام اشکهای ناستردنیش.

می‌روم و از خودم سوآل می‌کنم مدام
آه، پس چرا
‌هیچ‌کس سرود زندگی در این مسیر سرنمی‌دهد؟
هیچ‌کس چرا عطا نمی‌کند به دیگری امید؟
نه ترانه‌ای نه نغمه‌ای‌ست دل‌نشین
نه حکایتی و نه روایتی، نه مژده و بشارتی امیدبخش
نه نوای دل‌گشای ساز خوش‌نواز شورافکنی شنیده می‌شود
نه صدای مهربان آشنا به گوش می‌رسد
هیچ‌کس مرا صدا نمی‌کند چرا؟
هیچ‌کس چرا نمی‌دهد سلام دوستانه‌ی مرا جواب؟
در سکوت محض یأس مرگ‌بار
هیچ چیز نیست، هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز
هیچ چیز و هیچ کس
هیچ جز سیاهی بدون انتها
هیچ جز سکوت خالی از صدا
از طلوع صبح‌دم
نه نشانه‌ای
از فروغ زندگی نه آیه‌ای
نه اشاره‌ی نگاهی آشنا 
یا نشانه‌ی امیدبخش زمزمه
نه نسیم دوستی و نه شمیم همدلی
نه صدای گام یا که جای پای یک غریب ره‌گذر
جز صدای نوحه‌ای که زنگ دلخراش آن نوید مرگ می‌دهد
هیچ بانگ دیگری به گوش من نمی‌رسد
جنبشی اگر که هست جنبش هراس‌آفرین سایه‌های ترسناک یأسهاست
و سیاهی پر از هجوم اضطرابهای گنگ لرزه‌افکن است
ماجرای بهت‌آور کسی که هست از شب سیاه هم سیاه‌بخت‌تر
و کسان او همه اسیر ناکسان
و همه سوار شانه‌های باد کرده راه گم، به سوی پرتگاه می‌روند
تا شوند زنده زنده، با هزار آرزو، در عمق آن سیاه‌چاه مرگ‌بار دفن
و شوند در میان ژرفنای آن هزارتوی شوم انهدام محو و گم.

دورتر از آخر جهان
از تمام مردگان و زندگان
از تمام رفتگان و ماندگان
شهر بی‌نوای خسته‌ام کجاست؟
شهر دردمند دل‌شکسته‌ام کجاست؟
شهر شوم‌بخت مردمی غریبه، غرق در غمی غریب
شهر عشق‌های گم‌شده
در تراکم کدورت غبار فاصله
شهر زخمی از هجوم کینه‌های کور
و اسیر دست‌بند و پای‌بند نفرتی سیاه
و خصومتی که بذر مرگ می‌پراکند
شهر بی‌نوای من که گشته پای‌کوب موجهای پرتلاطم تباه‌کار انهدام
در غروب بی‌طلوع
در سکوت بی‌سرود.

بس که زجر دیده است شهر بی‌نوای من
بس که رنج برده است شهر بی‌نوای من
مرده است شهر بی‌نوای من.
 

نقل آثار این وبسایت تنها به صورت لینک مستقیم مجاز است. / طراحی و اجرا: طراحی سایت وبنا