[پاسخی به شعر "و پیامی در راه" از سهراب سپهری]
روزی
خواهم آمد و بلایی سرتان خواهم آورد تماشایی و واویلایی، ای مردم!
تا کنید حظ و بگویید به هم ای وَالله!
مرد کور سر میدان حقیقت را هل خواهم داد
و فرو خواهم افکندش در چاه دروغ.
لقمهی نان بیاتی را که
هست در دست گدابچهی کور و کچل مفلوکی
قاپ خواهم زد از دستش با تردستی
و به یک چشم زدن
قورتش خواهم داد.
خواهم آمد.
ویروس آنفلوآنزا به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را
مبتلا خواهم کرد
به سوزاک و سفلیس.
کور را با چندین جیغ بنفش
که توی گوشش خواهم زد
کرف کر خواهم کرد.
دوره گردی خواهم شد.
کوچهها را خواهم گشت.
جار خواهم زد:
مرده بادا زنده!
زنده بادا مرده!
رهگذاری خواهد گفت: راستی را شب تاریکیست.
من به او خواهم گفت: خفه!
روی پل دخترکی بیپاست.
دب اکبر را بر فرق سرش خواهم زد.
هرچه دشنام به لبها خواهم بخشید.
فحش خواهم داد.
ناسزا خواهم گفت.
راهها را با دیوار جدایی سد خواهم کرد
کوچهها را با دیوار خصومت بنبست.
رهزنان را خواهم گفت:
کاروان شادی را غارت بکنید
و به جایش خرواری اندوه
بار دلها بکنید.
ابر را بیباران خواهم کرد.
من گره خواهم زد،
چشم را با ظلمت
قلب را با نفرت
میوه را با کرم
برگ را با توفان
شاخه را با خشکی.
خواهم آشفت و به هم خواهم زد
خواب کودک را با عرعر خر.
بادکنکها را خواهم ترکاند.
بادبادکها را
سرنگون خواهم کرد.
گل گلدانها را پرپر خواهم کرد
و خود گلدانها را
به زمین خواهم کوبید
تا که داغان گردند.
خواهم آمد.
پیش اسبان، گاوان، خار شتر خواهم ریخت.
مادیانی له له میزند از فرط عطش.
میگذارم پیشش
سطل روغن کرچک.
خر فرتوتی لنگان لنگان میآید.
سیخونک میزنمش با سیخی بس نوک تیز.
بعد هم زیر دمش
دستهای زنبور ول خواهم کرد.
خواهم آمد، سر هر دیواری داری بر پا خواهم کرد.
پای هر پنجرهای عربدهای خواهم زد.
هر کلاغی را با قلاب سنگ
قلوه سنگی خواهم زد.
مار را خواهم گفت:
"همه را نیش بزن."
جنگ و دعوا برپا خواهم کرد.
همه را با هم قهر
همه را دشمن خونی با هم
همه را تشنه به خون همدیگر خواهم کرد.
راه را خواهم بست.
نور را در ظلمت زندانی خواهم ساخت.
مهر را خواهم کشت.
عشق را در نفرت مدفون خواهم گرداند.
دشمنی خواهم کرد.
کینه خواهم ورزید.
متنفر خواهم بود.
مهر 1388
|